از محمد علی فردین تا اکبر عبدی

نسل دهه‌های ۶۰ و هفتاد و پس از آن یاد گرفت که واقعیت اجتماعی را همیشه نمی‌توان تغییر داد. بی‌عدالتی جان‌سختتر از تخیلات سیاسی است و آزادی نیز پرنده‌ی کوچک خوشبختی نیست که از گوشه‌ی آسمان پیدا شود.

از محمد علی فردین تا اکبر عبدی

خندیدن دیگر تجمل نبود؛ راهی برای دوام آوردن بود

 

 

صلاح‌الدین خدیو

روزنامه‌نگار 

احتمالاً این تصادفی نبود که آغاز زندگی حرفه‌ای اکبر عبدی با نخستین ماه‌ها و سال‌های پس از انقلاب ۵۷ مصادف شد.

دوران دشواری که نسل آرمان‌گرای دهه‌های چهل و پنجاه، پس از فروکش کردن تب‌وتاب آرمان‌ها و از دست رفتن شور و هیجان پیشین، به‌دنبال مفری برای ادامه زندگی می‌گشت. ظهور یک ستاره سینمایی که می‌توانست لحظاتی خنده بر لبان مردم بنشاند، در چنین شرایطی موهبتی بود.

عبدی مردم را برای لحظاتی سرگرم می‌کرد؛ توجهشان از سختی‌های زندگی برداشته می‌شد و فرصتی برای خندیدن به گرفتاری‌ها و دشواری‌های زندگی روزمره فراهم می‌آمد.

محبوبیت و شهرت اکبر عبدی، از این منظر، شاید با محمدعلی فردین قابل مقایسه باشد؛ مردی از جنس مردم معمولی که به بخشی از حافظه جمعی و خاطره ملی ایرانیان تبدیل شد.

فردین، گرچه نامش با ژانری به نام «فیلمفارسی» گره خورده است، در عمل نمادی از نوعی زندگی اتوپیایی و بازتابی از آرزوهای مردم ایران در دهه‌های پیش از انقلاب بود. او معمولاً در پایان داستان، بی‌عدالتی را شکست می‌داد، عشق را نجات می‌داد و نظم اخلاقی جهان را دوباره برقرار می‌کرد. سینمای او، بیش از آنکه آینه واقعیت باشد، پناهگاهی برای رؤیاهای جمعی بود.

برخلاف فردین، عبدی رؤیا نمی‌فروخت، وعده آینده‌ای آرمانی نمی‌داد و در قامت منجی فرودستان ظاهر نمی‌شد. او از دل واقعیت‌های زندگی روزمره، تنگناهای اقتصادی، ناکامی‌ها و تناقض‌های اجتماعی، خنده می‌آفرید. هنر عبدی این بود که از دل تراژدی، کمدی خلق می‌کرد.

فروغ فرخزاد، وقتی چشم‌انتظار کسی است که قرار است بیاید و همه‌چیز را میان مردم تقسیم کند، سینمای فردین را نیز فراموش نمی‌کند:
«... و نان را قسمت می‌کند
و پپسی را قسمت می‌کند
و باغ ملی را قسمت می‌کند
...
و سینمای فردین را قسمت می‌کند
...
و سهم مرا هم می‌دهد»

شعر فروغ یادآور منجی‌باوری عمومی در فرهنگ روزمره آن سال‌هاست؛ نوعی موعودگرایی رمانتیک و سانتیمانتال که بخشی از ذهنیت عمومی را تسخیر کرده بود؛ از سینمادوستان دلبسته فیلمفارسی گرفته تا مبارزان راه آزادی، در طیفی که از چپ آغاز می‌شد و به اسلام‌گرایان می‌رسید.
این شعر، بازتاب دلمشغولی‌های نخستین نسل پس از صنعتی‌شدن ایران و تناقض‌های مدرنیته نیز هست؛ نسلی که مفر خود را در آرمان‌های سیاسی، ایدئولوژی‌های اتوپیایی و پیروزی‌های رمانتیک سینمای فردین جست‌وجو می‌کرد.

اما هنگامی که نوبت اکبر عبدی رسید، آن موج بلند آرمان‌گرایی فروکش کرده و دریایی از سرخوردگی بر جای گذاشته بود؛ از شکست آرمان‌های سیاسی و ایدئولوژیک در سطح کلان تا ناکامی‌های شخصی که حاصل برخورد با صخره سخت واقعیت بود.

به یک معنا، گویی افق ذهنی جامعه از «فیلمفارسی» به «در انتظار گودو» تغییر کرده بود. انتظار همچنان ادامه داشت، اما دیگر نه با شور و امید، بلکه با ملال، فرسودگی و تعلیق. در چنین فضایی، خندیدن دیگر تجمل نبود؛ راهی برای دوام آوردن بود.
اکبر عبدی، از این منظر، فردین نبود و نمی‌توانست باشد. او پیوندی راسخ‌تر با واقعیت داشت و با دلایلی عینی‌تر مردم را پای تلویزیون‌ها و روی صندلی‌های سینما می‌نشاند.

اگر فردین قهرمان روزگار رؤیاها بود، عبدی بازیگر عصر واقعیت شد؛ عصری که دیگر کسی انتظار نداشت منجی از راه برسد، اما همه به لحظه‌ای خنده نیاز داشتند تا بار سنگین انتظار را تاب بیاورند.
نسل دهه‌های ۶۰ و هفتاد و پس از آن یاد گرفت که واقعیت اجتماعی را همیشه نمی‌توان تغییر داد. بی‌عدالتی جان‌سختتر از تخیلات سیاسی است و آزادی نیز پرنده‌ی کوچک خوشبختی نیست که از گوشه‌ی آسمان پیدا شود.
از کانال تلگرامی نویسنده 

ارسال نظر

یادداشت

آخرین اخبار

پربازدید ها