باز هم تهدیدهای ترامپ علیه زیرساخت‌های ایران عملی نشد؟  جنگ روانی یا محاسبات غلط رئیس جمهور آمریکا؟

پس از نزدیک به هفت ماه جنگ، ارتشی که قرار بود در چند هفته کار را تمام کند، اکنون نگران کمبود مهمات دفاعی خویش است

 باز هم تهدیدهای ترامپ علیه زیرساخت‌های ایران عملی نشد؟  جنگ روانی یا محاسبات غلط رئیس جمهور آمریکا؟

تهدیدی که تکرار می‌شود بی‌آنکه اجرا شود، سرانجام تنها یک چیز را ثابت می‌کند -که تهدیدکننده، خود نیز نمی‌داند گام بعدی‌اش چیست

 

امیرحسین مصلی

روزنامه‌نگار

هر رئیس‌جمهوری که وارد یک بحران بین‌المللی می‌شود، در ذهن خود یک تقویم دارد: تصوری از اینکه بحران در چند هفته، یا نهایتاً چند ماه، به نفع او بسته خواهد شد. تقویم ذهنی دونالد ترامپ درباره ایران، اکنون نزدیک به هفت ماه است که با تقویم واقعی فاصله گرفته؛ و آخرین اعلام او توقف موقت حملات به زیرساخت‌های ایران برای «دادن فرصتی به دیپلماسی»، نه نشانه یک استراتژی نو، بلکه تکرار الگویی است که تحلیلگران آمریکایی آن را به‌درستی «دیپلماسی لبه پرتگاه» نام گذاشته‌اند.

توالی رویدادهای همین چند روز اخیر، این الگو را با وضوح کامل به نمایش می‌گذارد. تنها چند روز پیش، ترامپ تهدید کرده بود که حمله‌ای سنگین به ایران در راه است؛ رسانه‌های آمریکایی، از جمله وال‌استریت‌ژورنال، از طرحی خبر دادند که فرمانده سنتکام، دریادار براد کوپر، آن را پیشنهاد کرده بود: کارزار هوایی فشرده‌ای به مدت ده تا چهارده روز، با هدف فلج‌کردن توان موشکی و پهپادی ایران. اما درست در همین بحبوحه، ترامپ اعلام کرد دست نگه داشته تا دیپلماسی فرصتی دیگر بیابد و مدعی شد اسرائیل نیز با این تصمیم همراه است.

این، بنا به گزارش تحلیلگران، چهارمین‌بار از آغاز جنگ اخیر است که همین چرخه به‌طور رسمی تکرار می‌شود: تهدید به حمله سنگین، ادعای درخواست میانجی‌گری از سوی طرف ایرانی، و سپس لغو یا تعویق.

جالب اینجاست که سخنگوی وزارت خارجه ایران، اسماعیل بقایی، همان روز اعلام کرد فعلاً هیچ مذاکره‌ای در جریان نیست، تناقضی که خود نشانه‌ای از فاصله میان روایت رسمی کاخ سفید و واقعیت میدانی است.

برای فهم این الگو، باید به جزئیات فنی طرح نظامی که کنار گذاشته شد، نگاه کرد.

آنچه کمتر بازتاب یافت، این بود که ژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، در برابر طرح کوپر هشدار داده بود؛ نه به این دلیل که با هدف آن مخالف بود، بلکه به این دلیل که ذخایر رهگیرهای پدافند هوایی آمریکا در حال کاهش است. این هشدار، به‌تنهایی، گویاتر از هر تحلیل سیاسی است: پس از نزدیک به هفت ماه جنگ، ارتشی که قرار بود در چند هفته کار را تمام کند، اکنون نگران کمبود مهمات دفاعی خویش است. کوپر نیز، در ارزیابی خود، تصریح کرده بود که اهداف اولیه بمباران «تقریباً تمام شده‌اند» اعترافی ضمنی به این‌که دورهای پیشین حمله، نتیجه قاطعی به همراه نداشته و تنها گزینه باقی‌مانده، جهشی به‌سوی جنگ تمام‌عیار است؛ گزینه‌ای که خود ترامپ، دست‌کم در این مرحله، از آن سر باز زده.

این نکته، اصل محاسبه اشتباه ترامپ را آشکار می‌کند. او وارد این رویارویی با این پیش‌فرض شد که یک نمایش قدرت یا حداکثر چند هفته بمباران هدفمند، کافی خواهد بود تا تهران را وادار به تسلیم یا امتیازدهی کامل کند؛ فرضی که بر برآوردی خوش‌بینانه از فرسودگی توان دفاعی و بازدارندگی ایران استوار بود. اما هفت ماه بعد، على‌رغم ادعاهای مکرر آمریکایی و اسرائیلی مبنی بر نابودی زیرساخت نیروی هوایی و دریایی ایران، تهران همچنان در حال دفاع است؛ و نه‌فقط دفاع، بلکه پاسخ متقابل: حمله موشکی مستقیم به پایگاه هوایی موفق صلتی در اردن، از جمله نمونه‌های اخیر این پاسخ‌گویی است. اگر توان نظامی ایران واقعاً تا این حد تحلیل رفته بود، چنین ضربه‌ای از کجا سرچشمه می‌گرفت؟ این پرسش، به‌تنهایی، کل روایت رسمی درباره «فروپاشی دفاعی ایران» را زیر سؤال می‌برد.

این‌جا باید یک لایه دیگر از تحلیل را نیز وارد کرد: چقدر از این تهدیدهای مکرر، واقعاً برنامه‌ریزی نظامی است، و چقدر جنگ روانی محض؟ تهدید به «نابودی» یک بار در میان، بدون تحقق کامل، الگویی است که کارکردی فراتر از میدان نبرد دارد: مرعوب‌کردن افکار عمومی داخل ایران، ایجاد اضطراب مزمن در زندگی روزمره مردم، و تشدید شکاف اجتماعی از طریق چیزی که می‌توان آن را «بمباران رسانه‌ای» نامید، فشاری روانی که حتی بدون سقوط یک بمب، زندگی عادی را مختل می‌کند. این تاکتیک، فارغ از قصد آگاهانه یا ناخواسته، اثری شبیه به یک سلاح دارد؛ سلاحی که مستقیماً روحیه جمعی را هدف می‌گیرد.

اثر این الگو را می‌توان به‌روشنی در بازارهای مالی جهانی نیز ردیابی کرد. تحلیل رفتار بازار در هفته‌های اخیر، ریتمی تقریباً منظم را نشان می‌دهد: هر تهدید تازه ترامپ غالباً در آستانه تعطیلات آخر هفته یا درست پیش از بازگشایی بازارها با جهشی در قیمت نفت (در یکی از موارد نزدیک به هشت درصد در یک روز) و ریزش شاخص‌های سهام همراه می‌شود؛ و در روزهای بعد، با کاهش لحن تهدید یا اعلام «فرصت دیپلماسی»، بخشی از این نوسان بازمی‌گردد. بازارها، به گفته تحلیلگران مالی، پیش از این پیام اخیر، خود را برای «چهارمین آتش‌بس، پس از سه بازتنظیم قبلی» آماده کرده بودند، توصیفی که به‌روشنی نشان می‌دهد حتی سرمایه‌گذاران جهانی نیز این الگوی تکرارشونده را شناسایی کرده‌اند و دیگر آن را باور نمی‌کنند، بلکه صرفاً با آن معامله می‌کنند.

آیا ترامپ، با این تکرار تهدید و عقب‌نشینی، به هدف خود تسلیم یا امتیازدهی ایران خواهد رسید؟ شواهد موجود، پاسخی محتاطانه اما روشن ارائه می‌دهند: خیر، دست‌کم نه در قالب فعلی. هر بار که تهدید بدون تحقق کامل باقی می‌ماند، اعتبار آن نیز فرسوده‌تر می‌شود؛ و طرف مقابل چه دولت ایران و چه بازارهای جهانی، کم‌کم می‌آموزد که میان کلام و عمل، فاصله‌ای پایدار وجود دارد.

ابزاری که اعتبارش را از دست می‌دهد، دیگر ابزار بازدارندگی نیست؛ محرکی است که طرف مقابل را به مقاومت بیشتر، نه تسلیم، ترغیب می‌کند. تاریخ دیپلماسی لبه پرتگاه، از بحران موشکی کوبا تا مذاکرات هسته‌ای کره شمالی، همین درس را بارها آموخته است: تهدیدی که تکرار می‌شود بی‌آنکه اجرا شود، سرانجام تنها یک چیز را ثابت می‌کند -که تهدیدکننده، خود نیز نمی‌داند گام بعدی‌اش چیست.

 

 

 

ارسال نظر

یادداشت

آخرین اخبار

پربازدید ها