جناب جلاییپور کوچک! ظلمی که شورای نگهبان در حق شهید لاریجانی کرد، شما در حق میرحسین محصور روا داشتید!
این محمود احمدینژاد بود، با پشتیبانی کامل رهبری وقت، که قطعنامههای شورای امنیت را «کاغذپاره» میخواند؛ همان سیاستی که تحریمها را، نه کاهش، که روزبهروز افزایش داد. اگر قرار باشد کسی را برای افزایش تحریمها نقد کرد، باید از همین سیاست آغاز کرد، نه از صدای معترضانی که زودتر از دیگران هشدار داده بودند / کسی که سالها به بهانهای نهچندان مستحکم از میدان سیاست کنار نهاده شده بود، دقیقاً همان کسی از آب درآمد که دشمن کشور، تهدیدش را بهاندازهای جدی میدید که باید حذف میشد. این نه یک حدس، بلکه حقیقت است!
نقد به کسی که هشدار داده، منطقی نیست؛ نقد باید متوجه ساختاری باشد که هشدار را نشنید
امیرحسین مصلی
روزنامهنگار
گفتوگوی اخیر محمدرضا جلاییپور، فعال سیاسی اصلاحطلب که سلول انفرادی را تجربهای لذتبخش، فرصتی بینظیر برای خلوت، بالندگی و مراقبه توصیف کرد، بسیار جنجالی شده؛ اما در همان گفتوگوی تلویزیونی با رسانه اینترنتی آوش، جلاییپور جنبش سبز را نیز نقد کرد و به نقل از أوباما گفت که اعتراضات ۸۸ به تصویب تحریمها علیه ایران انجامید و رهبران آن جنبش میتوانستند بهتر عمل کنند. به این گزاره دوم کمتر پرداخته شد که باید با تاریخ سنجید، نه با خاطره.
پرسش نخست؛ این داوری از آنِ کیست؟
در باب گزاره نخست، اگر یک نفر بگوید تجربهاش از رنج، برایش گوارا بوده، آیا حق نداریم بپرسیم این حکم چه بر سر دیگرانی میآورد که همان رنج را، نه گوارا، که ویرانگر یافتهاند؟
زبان، وقتی از توصیف یک فرد به توصیف یک تجربهی جمعی فرامیرود، دیگر خصوصی نیست. انفرادی، نزد بسیاری از کسانی که آن را گذراندهاند، نه خلوتی برای رشد، که ابزاری برای شکستن اراده بوده است؛ و واژهای که یک تجربه را «مراقبه» میخواند، بیآنکه بخواهد، تجربهی دیگری را که «شکنجه» بوده، در سایه میبرد.
این نکته را نه از زبان یک منتقد بیرونی، که از زبان خودِ نظامی باید شنید که جلاییپور اکنون با آن همراه شده. رهبر فقید جمهوری اسلامی، که ماهها از جوانی خود را در سلولهای رژیم پیشین گذرانده بود، بارها در خاطراتش گفته بود یک روز انفرادی را باید معادل چندین برابرش در بند عمومی حساب کرد؛ در یکی از روایتها، هشت ماه انفرادی را معادل هشت سال زندان عمومی خواند. این نسبت، بهمرور، به فتوا بدل شد؛ سخنگوی کمیسیون قضایی مجلس در سال ۱۳۹۲ گفته بود رهبری تازه فتوایی به شورای نگهبان داده که حبس در سلول انفرادی را شکنجه میداند. وقتی این پیشینه را کنار سخن جلاییپور بگذاریم، پرسش دقیقتر میشود، چگونه است که همان نظام، در یک سو، انفرادی را در حد یک فتوا شکنجه میشمارد، و در سوی دیگر، یکی از چهرههای منتقدش همان تجربه را بالندگی میخواند؟
پرسش دوم؛ آیا تحریمها از دل صندوق رأی بیرون آمدند؟
تحریمهای فلجکنندهای که اقتصاد ایران را در دههی نود هدف گرفتند، قطعنامههای شورای امنیت و تحریمهای یکجانبهی آمریکا و اروپا بودند که به پروندهی هستهای ایران گره خورده بودند، نه به نتیجهی یک انتخابات داخلی. این پرونده سالها پیش از ۸۸ باز شده بود و درست یکی از دلایل ورود میرحسین موسوی به رقابت انتخاباتی، همین نگرانی بود؛ او پیش از انتخابات گفته بود میخواهد مسئلهی هستهای را که مذاکرات سعدآباد در حلکردنش ناکام مانده بود، فیصله دهد. به بیان دیگر، موسوی نه عامل، که یکی از کسانی بود که خطر تشدید تحریم را پیشتر از بسیاری دیگر احساس کرده و برای حلوفصل آن وارد میدان شده بود.
جالبتر آنکه رهبران جنبش سبز، به شهادت اسناد همان دوران، نه موافق، که مخالف سیاست تحریم بودند. میرحسین موسوی بارها از زیان تحریم برای مردم سخن گفت و در بیانیهی هفدهم شورای هماهنگی راه سبز امید تأکید کرد مسائل داخلی ایران نباید به بیگانگان گره بخورد، چرا که در آن صورت همه زیان میبینند؛ سخنی که دقیقاً نقطهی مقابل آن تصویری است که اکنون از او ترسیم میشود. در همان سالها، این محمود احمدینژاد بود، با پشتیبانی کامل رهبری وقت، که قطعنامههای شورای امنیت را «کاغذپاره» میخواند؛ همان سیاستی که تحریمها را، نه کاهش، که روزبهروز افزایش داد. اگر قرار باشد کسی را برای افزایش تحریمها نقد کرد، باید از همین سیاست آغاز کرد، نه از صدای معترضانی که زودتر از دیگران هشدار داده بودند.
پرسش سوم؛ وقتی صدای دلسوز شنیده نمیشود، چه بهایی پرداخت میشود؟
برای سنجش این بها، نیازی به فرض نیست؛ یک نمونهی مستند کافی است.
علی لاریجانی، که سالها پیشتر دبیر شورای عالی امنیت ملی و مذاکرهکنندهی ارشد هستهای بود، در دو دورهی پیاپی، ۱۴۰۰ و ۱۴۰۳، از سوی شورای نگهبان برای نامزدی ریاستجمهوری رد صلاحیت شد؛ در نامه محرمانه شورای نگهبان به لاریجانی و پاسخ ۲۱صفحهای خود او، یکی از دلایل رد صلاحیتش چنین آمده است:
«مواضع سیاسی و اظهارات در موضوعات و مقاطع مختلف از جمله فتنه ۱۳۸۸»!
سپس جنگ از راه رسید. در میانهی بحرانیترین لحظهی امنیتی تاریخ معاصر ایران، همان کسی که از صندوق رأی کنار گذاشته شده بود، به دبیری شورای عالی امنیت ملی فراخوانده شد و به گفتهی ناظران، عملاً به رهبر بالفعل کشور پس از ترور آیت الله خامنهای در آن برهه بدل گردید. او بیستوپنجم اسفند ۱۴۰۴، در حملهی هوایی اسرائیل، به شهادت رسید. جان ساورز، رئیس پیشین سازمان اطلاعات خارجی بریتانیا، در پادکستی مدعی شد اسرائیل عامدانه او را هدف گرفت، چرا که تنها کسی بود که میتوانست توافقی صلحآمیز و قابلقبول برای هر دو طرف را شکل دهد.
اگر این روایت درست باشد، آنگاه کسی که سالها به بهانهای نهچندان مستحکم از میدان سیاست کنار نهاده شده بود، دقیقاً همان کسی از آب درآمد که دشمن کشور، تهدیدش را بهاندازهای جدی میدید که باید حذف میشد. این نه یک حدس، بلکه حقیقت است! نقد به کسی که هشدار داده، منطقی نیست؛ نقد باید متوجه ساختاری باشد که هشدار را نشنید.
نتیجهای که باید از این سه پرسش گرفت
اگر امروز بخواهیم بپرسیم چرا کشور زیر بار تحریم و محاصره است، پاسخ را باید در صدای کسانی جست که سالها پیش از خطر گفتند اما منزوی شدند. میرحسین موسوی، ۱۷ سال است بیمحاکمه در حصر به سر میبرد؛ همان کسی که پیش از دیگران نگران پروندهی هستهای بود و پیش از دیگران از زیان تحریم سخن گفت. علی لاریجانی، سالها از خدمت محروم ماند تا سرانجام، در واپسین ماههای عمرش، به کاری فراخوانده شد که میتوانست سالها زودتر از او بخواهند. میان این دو سرنوشت، یک الگوی واحد تکرار میشود که جناب جلاییپور کوچک نمیبیندش! نظامی که صدای دلسوزانش را بهجای شنیدن، به حاشیه میراند، هزینهی آن سکوت اجباری را، دیر یا زود، خودش میپردازد.
ارسال نظر