چرا همیشه بر همان پاشنه میچرخیم؟
احتمالاً برای شما هم پیش آمده که با خودتان فکر کنید چرا با آمدن و رفتن دولتهای مختلف و نگارش هفت برنامه توسعه قطور و پر سر و صدا، وضع معیشت در ایران فرقی نمیکند؟
چپ بیاید یا راست، تکنوکرات سکاندار باشد یا اصولگرا، ته داستان همیشه یک چیز است: جهش نرخ ارز، آب رفتن سفره مردم، کسری بودجه مزمن و کارخانههایی که لنگ سرمایه در گردشاند. انگار متنی از پیشنوشتهشده وجود دارد که بازیگرانش عوض میشوند، اما پایان تراژیک آن تغییر نمیکند. برای فهمیدن این دور باطل، نیازی به فرمولهای پیچیده ریاضی نیست؛ کافی است چهار گره کورِ ساختاری را باز کنیم.
اولین معضل، داستان سرایی روی کاغذ و بیپولی در واقعیت است. سالهاست برنامه ریزان و قانونگذاران ما صدها ماده و هزاران حکم قانونی تولید میکنند؛ از رشد اقتصادی هشت درصدی گرفته تا تبدیل شدن به قدرت اول منطقه. اما وقتی سراغ جیب دولت میروید، میبینید حتی توان حفظ زیرساختهای موجود، جادهها، نیروگاهها و فرسودگی خطوط انتقال را هم ندارد. وقتی بودجه عمرانی بلعیده میشود تا فقط حقوق ماهانه پرداخت شود و سهم تحقیق و توسعه زیر نیم درصد است، نوشتن چنین آرزوهایی روی کاغذ چیزی جز شوخی نیست. نتیجه این رویاپردازی بدون پول، یک بیتفاوتی مطلق در بدنه اداری کشور است؛ همه از وزیر تا کارشناس میدانند قرار نیست اتفاقی بیفتد، پس فقط برای رفع تکلیف صورتجلسه امضا میکنند.
دومین گره، که شاید پرهزینهترین آن باشد، نفوذ کسانی است که از بحران سود میبرند. به زبان ساده، سیاستگذاری در ایران به تسخیر گروههای خاص درآمده است. از سال ۶۸ تا امروز، مرتب نسخهای تکراری تحت عنوان شوکدرمانی، آزادسازی قیمتها و گران کردن دلار پیچیده میشود. هربار هم نتیجهاش تورم سنگینتر و فقیرتر شدن جامعه بوده است. اما چرا متوقف نمیشود؟ چون صادرکننده مواد خام، پتروشیمیهای رانتی، دلالان کلان زمین و بانکهای خاص از سقوط ارزش پول ملی سودهای کلان به جیب میزنند. دستمزد کارگر و کارمند منجمد میماند تا حاشیه سود این غولها حفظ شود، و دولت بهجای خادم عموم، عملاً به ابزار توزیع رانت برای چند درصد بالای جامعه بدل میشود.
سومین مسئله، مقاومت عجیب در برابر درس گرفتن از خطاهاست. در سیستم سیاستگذاری ما مفهومی به نام «اشتباه کردیم» تعریف نشده است. هربار طرحی شکست میخورد، فوری پای دشمن خارجی، تحریم یا «اجرای ناقص نسخه» را وسط میکشند تا مبادا پایههای نظری تصمیماتشان زیر سؤال برود. جالب اینجاست که دنیا سالهاست نسخههای تعدیل ساختاری دهه ۱۹۸۰ را کنار گذاشته و از نقش فعال و هوشمند دولت در اقتصاد میگوید، اما کارشناسان ما هنوز همان جزوات خاکگرفته را بهعنوان آخرین دستاورد علم اقتصاد بازخوانی میکنند؛ نوعی قفلشدگی فکری که نتیجهاش تکرار مکررات است.
در نهایت، بدنه کارشناسی دستگاهها چنان تک بعدی و نحیف و غیر مستقل شده که دیگر رمقی برای تحلیلهای چندبعدی ندارد. وقتی معیارهای جذب افراد رانت و غیرتخصصی شد و مدیران هر دو سال یکبار صندلی عوض کردند، دیگر کسی دغدغه پروژههای راهبردی ده ساله را نخواهد داشت. کار که گره میخورد، بهجای حل ریشهای، صورتمسئله پاک شده، خط فقر محرمانه اعلام میشود، سال پایه آماری را تغییر میدهند یا تعریف اشتغال را دستکاری میکنند تا روی کاغذ همهچیز آرام به نظر برسد.
تا زمانی که موتور رانت کار میکند، رویاها به اندازه دخلوخرج تنظیم نمیشوند و راه نقد بسته است.روی کار آمدن مدیران جدید نیز فقط بازی با اسامی است؛ قطار سیاستگذاری همچنان روی همان ریلی میرود که انتهایش ایستگاه توسعه نیست.
ارسال نظر