نهاد از جایی آغاز میشود که قدرت تحمل پرسش داشته باشد
شاید پیش از آنکه به فکر تأسیس سازمانهای جدید باشیم، باید کیفیت نهادهای موجود را با چند پرسش ساده بسنجیم: اگر مدیر این مجموعه فردا تغییر کند، آیا قواعد آن باقی میماند؟ آیا یک کارمند میتواند تصمیم مدیر خود را نقد کند؟ آیا دانشگاه میتواند برخلاف نظر رایج سؤال بپرسد؟ آیا رسانه میتواند خبر ناخوشایند منتشر کند؟ آیا مدیر از کسی که با او مخالفت میکند استقبال میکند یا فقط از کسانی که سخنش را تأیید میکنند؟
جامعهای که «چرا» را تحمل نکند، شاید بتواند سازمانهای بزرگی بسازد؛ اما بعید است بتواند نهادهای بزرگی بسازد
امین پزشکیان
فعال سیاسی اصلاح طلب
ما در جوامعی مانند ایران، کم سازمان نساختهایم. وزارتخانه ساختهایم، شورا تشکیل دادهایم، دانشگاه تأسیس کردهایم، انجمن و بنیاد و مؤسسه به وجود آوردهایم و برای هر مسئلهای، ساختاری طراحی کردهایم. با این حال، هنوز یک پرسش اساسی باقی است:
چرا با وجود این همه سازمان، در بسیاری از حوزهها همچنان از ضعف نهادها سخن میگوییم؟
شاید به این دلیل که سازمانسازی را با نهادسازی اشتباه گرفتهایم.
ساختن یک سازمان چندان دشوار نیست. بودجه میخواهد، ساختمان، اساسنامه، مدیر و تعدادی کارمند. اما نهاد چیزی فراتر از اینهاست. نهاد زمانی شکل میگیرد که مجموعهای از قواعد و ارزشها آنقدر قدرت پیدا کنند که با آمدن و رفتن افراد از بین نروند.
به زبان ساده، نهاد از جایی آغاز میشود که قاعده از فرد قدرتمندتر شود.
اما چه چیزی یک جامعه را به چنین نقطهای میرساند؟
به گمان من، یکی از پاسخها «تفکر انتقادی» است.
تفکر انتقادی را گاهی با مخالفت کردن اشتباه میگیریم. تصور میکنیم فرد منتقد کسی است که دائماً در برابر تصمیمها میایستد یا وضع موجود را نفی میکند. در حالی که جوهر تفکر انتقادی چیز دیگری است: توانایی پرسیدن سؤال درست.
چرا این تصمیم گرفته شد؟ شواهد آن چیست؟ اگر اشتباه باشد چه اتفاقی میافتد؟ چه کسی مسئولیتش را میپذیرد؟ آیا راه دیگری وجود دارد؟ و شاید مهمتر از همه: آیا میتوان همین پرسشها را از بالاترین فرد یک مجموعه نیز پرسید؟
تاریخ نشان میدهد بسیاری از نهادهای ماندگار دقیقاً از جایی قدرتمند شدهاند که چنین پرسشهایی امکان طرح پیدا کرده است.
یکی از نمونههای جالب، نخستین سالهای شکلگیری نظام سیاسی آمریکاست.
جورج واشنگتن در پایان دومین دوره ریاستجمهوری خود تصمیم گرفت کنار برود. قانون اساسی آن زمان او را از حضور دوباره منع نمیکرد. تصمیم واشنگتن به ایجاد سنتی کمک کرد که بیش از یک قرن ادامه یافت و بعدها محدودیت دو دورهای ریاستجمهوری حتی به قانون اساسی آمریکا راه پیدا کرد.
اهمیت این اتفاق فقط در کنار رفتن یک رئیسجمهور نبود. اتفاق مهمتر این بود که به تدریج این تصور شکل گرفت که قدرت متعلق به شخص نیست.
رئیسجمهور میآید و میرود؛ نهاد باید بماند.
نزدیک به دو قرن بعد، همین اندیشه در ماجرای واترگیت با آزمونی بسیار جدیتر مواجه شد.
ریچارد نیکسون رئیسجمهور یکی از قدرتمندترین کشورهای جهان بود. اما روزنامهنگاران پرسیدند. کنگره تحقیق کرد. دستگاه قضایی وارد شد و سرانجام دیوان عالی آمریکا در سال ۱۹۷۴ به اتفاق آرا حکم داد که ادعای اختیارات رئیسجمهور نمیتواند مانع ارائه شواهد مورد نیاز دستگاه قضایی شود.
نیکسون اندکی بعد استعفا کرد.
واترگیت فقط داستان سقوط یک رئیسجمهور نبود؛ داستان قدرت یک سازوکار بود. رسانه، کنگره و دادگاه هر کدام وظیفه خود را انجام دادند و نشان دادند حتی بالاترین مقام کشور نیز نمیتواند کاملاً خارج از دایره پرسش قرار گیرد.
شاید بخش مهمی از قدرت تاریخی آمریکا را باید نه در تعداد ناوهای هواپیمابر، حجم اقتصاد یا تعداد شرکتهای بزرگ آن، بلکه در همین ویژگی جستوجو کرد: توانایی ساختن نهادهایی که در مواقعی بتوانند در برابر قدرت سیاسی نیز بایستند.
اما تاریخ هیچ تضمینی برای آینده نمیدهد.
اتفاقاً آنچه امروز در دوره دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ در آمریکا میبینیم، از همین زاویه قابل تأمل است.
مناقشه دولت با بخشی از رسانهها، دانشگاهها، مؤسسات حقوقی و دادگاهها و تلاش برای گسترش دامنه قدرت اجرایی، بحثی جدی درباره وضعیت نهادهای آمریکایی ایجاد کرده است. در بسیاری از موارد، دادگاهها نیز در برابر دولت ایستادهاند؛ یعنی همان سازوکار نهادی هنوز فعال است.
اما مسئله فقط نتیجه این کشمکشها نیست. خودِ کشمکش اهمیت دارد.
وقتی قدرت سیاسی، رسانه منتقد، دانشگاه مستقل، قاضی مخالف یا صدای متفاوت را نه بخشی از سازوکار اصلاح، بلکه مانعی در برابر خود ببیند، همان چیزی آسیب میبیند که طی چند قرن یکی از منابع قدرت آمریکا بوده است.
به همین دلیل معتقدم بخشی از تضعیفی که امروز در قدرت نرم و نهادی آمریکا دیده میشود را نباید فقط در اقتصاد، سیاست خارجی یا رقابت با چین جستوجو کرد. بخشی از مسئله میتواند از درون آغاز شده باشد: از کاهش تحمل قدرت در برابر نقد.
این اتفاق البته مختص آمریکا نیست. برای هر جامعهای میتواند رخ دهد.
یک شرکت را تصور کنید که مدیرعامل آن حاضر نیست خبر بد بشنود. مدتی بعد اطراف او پر میشود از کسانی که فقط خبرهای خوب میآورند. روی کاغذ همه چیز عالی است، تا روزی که واقعیت خودش را تحمیل میکند.
کشورها نیز تفاوت چندانی ندارند.
تفکر انتقادی در واقع سیستم هشدار یک جامعه است.
جامعهای که این سیستم هشدار را خاموش کند، الزاماً همان روز دچار بحران نمیشود؛ حتی ممکن است مدتی آرامتر و منسجمتر به نظر برسد. اما اشتباهات در زیر سطح انباشته میشوند، چون کسی جرأت یا امکان اعلام آنها را ندارد.
از همین جاست که بحث به مسئله نهادسازی در جامعه خودمان میرسد.
شاید پیش از آنکه به فکر تأسیس سازمانهای جدید باشیم، باید کیفیت نهادهای موجود را با چند پرسش ساده بسنجیم:
اگر مدیر این مجموعه فردا تغییر کند، آیا قواعد آن باقی میماند؟ آیا یک کارمند میتواند تصمیم مدیر خود را نقد کند؟ آیا دانشگاه میتواند برخلاف نظر رایج سؤال بپرسد؟ آیا رسانه میتواند خبر ناخوشایند منتشر کند؟ آیا مدیر از کسی که با او مخالفت میکند استقبال میکند یا فقط از کسانی که سخنش را تأیید میکنند؟
پاسخ به همین پرسشها شاید بیش از تعداد سازمانها، ساختمانها و اساسنامهها نشان دهد که چقدر در مسیر نهادسازی پیش رفتهایم.
نهاد قدرتمند نهادی نیست که اشتباه نمیکند. چنین نهادی اساساً وجود ندارد.
نهاد قدرتمند، نهادی است که توانایی کشف اشتباه خود را از بین نبرده باشد.
و برای کشف اشتباه، به انسانهایی نیاز داریم که سؤال کنند.
شاید به همین دلیل، نهادسازی نه از ساختمانهای دولتی و اتاق مدیران، بلکه خیلی زودتر آغاز میشود؛ از خانواده و مدرسه. از همان لحظهای که کودکی میپرسد «چرا؟» و ما تصمیم میگیریم در برابر سؤال او چه واکنشی نشان دهیم.
زیرا جامعهای که «چرا» را تحمل نکند، شاید بتواند سازمانهای بزرگی بسازد؛ اما بعید است بتواند نهادهای بزرگی بسازد.
ارسال نظر