فروپاشی کامل تفاهم‌نامه اسلام‌آباد:

تفاهم‌نامه را ایران نقض کرد یا آمریکا؟ فشار برای گرفتن امتیاز

لغو مجوز فروش نفت ایران یک تصمیم اقتصادی نبود؛ اعلامیه‌ای بود مبنی بر فشار حداکثری

پاسخ نظامی گسترده‌تر آمریکا به اهداف در جنوب و شمال ایران، و ضربات متقابل ایران به تأسیسات آمریکایی در کویت و بحرین و همچنین اردن و قطر، تنشی که به گفته برخی گزارش‌ها دامنه‌اش تا قطر و اردن نیز کشیده شد، صرفاً تبادل آتش نیست؛ نشانه آن است که دامنه بحران از یک تقابل دوجانبه فراتر رفته و کشورهای حاشیه خلیج فارس، خواسته یا ناخواسته، به بخشی از معادله بدل شده‌اند. این همان نقطه‌ای است که هر تحلیلگر امنیتی از آن هراس دارد، لحظه‌ای که بازیگران فرعی، کنترل بحران را از دست بازیگران اصلی خارج می‌کنند و هر تشدید، دیگر پاسخی متناسب و قابل‌پیش‌بینی نیست.

تفاهم‌نامه را ایران نقض کرد یا آمریکا؟ فشار برای گرفتن امتیاز

جنگ دیگر به مرزهای جغرافیایی و کارکردی گذشته خود پایبند نیست

 

 

امیرحسین مصلی
روزنامه‌نگار


خاورمیانه بار دیگر بر نقطه‌ای ایستاده است که یک محاسبه غلط می‌تواند سرنوشت منطقه را برای یک نسل تغییر دهد.

آنچه دیشب در جنوب و شمال ایران رخ داد، دیگر تکرار همان الگوی آشنای «حمله و پاسخ متقارن» نبود؛ برای نخستین‌بار پس از امضای آتش‌بس، حمله آمریکا از دایره اهداف نظامی فراتر رفت و به قلب زیرساخت‌های غیرنظامی ایران رسید. قطعی برق در چابهار پس از اصابت پرتابه‌ها به تأسیسات بندری این شهر، و تخریب پل راه‌آهن آق‌قلا در گلستان در فاصله‌ای نزدیک به هزار و پانصد کیلومتر از تنگه هرمز، نشان می‌دهد جنگ دیگر به مرزهای جغرافیایی و کارکردی گذشته خود پایبند نیست. زمانی که خطوط ریلی و شبکه برق یک کشور هدف قرار می‌گیرند، مرز میان «بازدارندگی نظامی» و «تنبیه جمعی» به‌شدت کم‌رنگ می‌شود؛ مرزی که حقوق بین‌الملل برای عبور از آن، هزینه‌ای سنگین در نظر گرفته است.
لغو مجوز فروش نفت ایران از سوی واشنگتن تنها یک تصمیم اقتصادی نبود؛ اعلامیه‌ای بود مبنی بر اینکه فشار حداکثری همچنان محور راهبرد آمریکا در قبال تهران باقی مانده است. اما گره اصلی بحران اخیر را باید در جای دیگری جست‌وجو کرد، در پایان خرداد، مرکز اطلاعات دریایی مشترک وابسته به نیروی دریایی آمریکا مسیر تازه‌ای در تنگه هرمز، نزدیک به سواحل عمان، گشود؛ مسیری که عملاً کوشید بخشی از ترافیک دریایی را از کریدور تحت نظارت ایران عبور دهد و اقتدار تهران بر مدیریت گذرگاه را دور بزند. از منظر تهران، این اقدام نقض همان بندی از تفاهم‌نامه بود که «مسئولیت جمهوری اسلامی در تعیین ترتیبات عبور ایمن کشتی‌ها» را به رسمیت می‌شناخت. ازاین‌رو، حمله ایران به کشتی‌هایی که از مسیر تازه و تحت‌حمایت آمریکا عبور می‌کردند را نمی‌توان صرفاً نقض یک‌جانبه تفاهم‌نامه دانست؛ بلکه واکنشی بود به آنچه تهران، تلاش برای تهی‌کردن تدریجی برگ برنده‌اش در مذاکرات می‌دید.

پرسش اینجاست که کدام طرف نخست از چارچوب توافق فاصله گرفت؛ ایرانی که با شلیک به کشتی‌ها امنیت یک مسیر جایگزین را برهم زد، یا آمریکایی که با ایجاد همان مسیر، کوشید بی‌آنکه رسماً تفاهم‌نامه را نقض کند، عملاً محتوای آن را دور بزند؟ در سیاست بین‌الملل، نقض یک توافق همیشه با شکستن آشکار آن آغاز نمی‌شود؛ گاه با فرسایش تدریجی معنای آن آغاز می‌شود.
نگران‌کننده‌تر از خودِ درگیری‌ها، منطقی است که تصمیم‌سازی هر دو طرف را هدایت می‌کند. تهران و واشنگتن هر دو گمان می‌برند که با افزایش هزینه برای طرف مقابل، او را وادار به عقب‌نشینی خواهند کرد. اما تجربه چهار دهه رویارویی ایران و آمریکا روایت دیگری دارد، هر بار که زبان تهدید جای سیاست را گرفته، بحران نه فروکش کرده، بلکه صرفاً وارد لایه‌ای پیچیده‌تر شده است. تفاهم‌نامه اسلام‌آباد که در خرداد امسال میان تهران و واشنگتن امضا شد، اکنون در آستانه فروپاشی کامل قرار دارد؛ نشانه‌ای از این‌که در نبود اعتماد راهبردی، هیچ توافقی هرچند دقیق نوشته شده باشد برای مدت طولانی تاب نمی‌آورد، مگر آنکه هر دو طرف از تفسیر یک‌جانبه و حداکثری از بندهای مبهم آن دست بردارند.

پاسخ نظامی گسترده‌تر آمریکا به اهداف در جنوب و شمال ایران، و ضربات متقابل ایران به تأسیسات آمریکایی در کویت و بحرین و همچنین اردن و قطر، تنشی که به گفته برخی گزارش‌ها دامنه‌اش تا قطر و اردن نیز کشیده شد، صرفاً تبادل آتش نیست؛ نشانه آن است که دامنه بحران از یک تقابل دوجانبه فراتر رفته و کشورهای حاشیه خلیج فارس، خواسته یا ناخواسته، به بخشی از معادله بدل شده‌اند. این همان نقطه‌ای است که هر تحلیلگر امنیتی از آن هراس دارد، لحظه‌ای که بازیگران فرعی، کنترل بحران را از دست بازیگران اصلی خارج می‌کنند و هر تشدید، دیگر پاسخی متناسب و قابل‌پیش‌بینی نیست.
مواضع دونالد ترامپ در این میان، بیش از آنکه نشانه راهبردی منسجم باشد، بازتاب همان سیاست آشنای «فشار برای امتیاز» است، از یک سو توافق را مرده اعلام می‌کند و از حمله‌ای گسترده‌تر سخن می‌گوید، از سوی دیگر، پنجره مذاکره را کاملاً نمی‌بندد. اما آیا می‌توان همزمان با گسترش دامنه حمله به زیرساخت‌های غیرنظامی، از پایبندی به روح یک توافق سخن گفت؟ مذاکره تنها زمانی معنا می‌یابد که هر دو طرف گفت‌وگو را ابزار کاهش بحران بدانند، نه فرصتی برای تحمیل اراده یک طرف بر طرف دیگر؛ و حمله به زیرساختی مانند پل ریلی آققلا، در هزار و اندی کیلومتری میدان اصلی نزاع، به‌سختی می‌تواند در چارچوب چنین منطقی توجیه شود.

همزمانی این تنش‌ها با تشییع رهبر پیشین ایران و جشن‌های سالگرد استقلال آمریکا، به بحران بار روانی و نمادین مضاعفی داده است. در چنین بزنگاه‌هایی، دولت‌ها معمولاً به‌جای منطق مصالحه، در پی نمایش اقتدارند؛ و همین امر احتمال تصمیم‌های شتاب‌زده را افزایش می‌دهد، آن هم در لحظه‌ای که کمترین جا برای خطا وجود دارد. تاریخ سیاسی ایران بارها نشان داده که غرور و اقتدارنمایی در آستانه بحران‌های بزرگ، هزینه‌ای به‌مراتب سنگین‌تر از خویشتن‌داری در پی داشته است؛ درسی که از دل تجربه‌های تلخ سیاسی این سرزمین برخاسته، اما هنوز چندان آموخته نشده.

در این میان، جبهه لبنان و اسرائیل همچنان متغیرهایی تعیین‌کننده‌اند. اگر آتش بحران از خلیج فارس به جبهه شمالی اسرائیل یا دیگر میدان‌های منطقه سرایت کند، دیگر نمی‌توان از رویارویی محدود سخن گفت؛ آنچه با حمله به یک نفتکش آغاز شد، اکنون به جنگی چندجبهه‌ای بدل شده که هیچ بازیگری قادر به مهار کامل پیامدهای آن نیست.
با این همه، واقعیتی مهم همچنان پابرجاست، نه ایران از جنگی تمام‌عیار سود می‌برد، نه آمریکا. تهران به‌خوبی می‌داند جنگی گسترده می‌تواند فشار اقتصادی و امنیتی را به سطحی بی‌سابقه برساند. واشنگتن نیز آگاه است که تداوم جنگی تازه در خاورمیانه، در بحبوحه رقابت با چین و روسیه و زیر فشار افکار عمومی داخلی، می‌تواند به یکی از پرهزینه‌ترین تصمیمات سیاست خارجی آمریکا در دهه اخیر بدل شود. این همان معادله‌ای است که سعدی قرن‌ها پیش در قالبی دیگر بیان کرده بود:
دشمنی که سود خود را در ویرانی می‌بیند، دیر یا زود ویرانی خویش را نیز رقم می‌زند.

همین محاسبه هزینه‌ـ‌فایده، مهم‌ترین دلیل زنده‌ماندن دیپلماسی است، حتی در تاریک‌ترین ساعات یک شب پرحادثه. شاید امروز صدای انفجارها بلندتر از صدای مذاکره باشد، اما تاریخ روابط ایران و آمریکا بارها ثابت کرده که پس از هر اوج‌گیری نظامی، ناگزیر راهی به سوی گفت‌وگو گشوده شده است. مسئله این نیست که دو طرف به یکدیگر اعتماد دارند؛ مسئله این است که هر دو، هزینه جنگی فراگیر را بهتر از هر بازیگر دیگری می‌شناسند.
از این‌رو، پرسش واقعی دیگر «آیا جنگ آغاز خواهد شد؟» نیست؛ پرسش این است که آیا سیاست‌ورزان، پیش از رسیدن منطقه به نقطه بی‌بازگشت، خواهند توانست غرور، محاسبات انتخاباتی و رقابت‌های ژئوپلیتیکی را کنار بگذارند، و بار دیگر میان دفاع از یک خط قرمز و ویران‌کردن یک زیرساخت غیرنظامی، مرزی روشن ترسیم کنند؟

اگر پاسخ منفی باشد، تنگه هرمز دیگر صرفاً گذرگاه نفت جهان نخواهد بود؛ به نماد شکست سیاست در برابر جنگ بدل خواهد شد.

ارسال نظر

یادداشت

آخرین اخبار

پربازدید ها