چالش هیئت منصفه مدنی؛ حمایت از قربانی آزار احتمالی یا متهم بیگناه احتمالی
پیشنهاد تشکیل یک هیئت داوری مدنی یعنی گروهی از افراد مستقل، معتبر و فاقد تعارض منافع که روایتها و پاسخها را بررسی و ارزیابی خود را در اختیار افکار عمومی بگذارند، از این رو شایسته تأمل است، نه به این دلیل که متهم آن را پیشنهاد کرده، بلکه به این دلیل که جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری به نهادهای مستقل داوری اخلاقی نیاز دارد. نهادهایی که نه حکم قضایی صادر کنند و نه در خدمت هیچ جبههای باشند، بلکه فضایی برای نزدیک شدن به حقیقت فراهم آورند.
روشنفکران ما سالها از خشونت ساختاری نوشتهاند، اما کمتر از امتیازهای ساختاری خود گفتهاند
امیرحسین مصلی
روزنامهنگار
یک معما در قلب روشنفکری ایرانی وجود دارد که ماجرای حسام سلامت، ناخواسته، آن را از زیر خاکستر بیرون کشیده است، آیا کسی که عمری درباره قدرت نوشته، واقعاً میتواند نفهمد که جایگاه خودش قدرت دارد یا نه؟
این پرسش، ساده به نظر میرسد. اما جواب دادن به آن، ساده نیست.
در روزهای اخیر، زنانی ایرانی و افغانستانی روایتهایی از مواجهه با این جامعهشناس منتشر کردهاند که او به عبور از مرزهای رضایت در رابطه، سوءاستفاده از جایگاه اجتماعی و اقتدار و همچنین رفتارهای آسیبزا متهم شده است. سلامت بخشی از اتهامات را رد کرده، بابت برخی رفتارها عذرخواهی کرده و از پیگیری قانونی سخن گفته است. اما شاید مهمترین بخش دفاع او نه رد و پذیرش روایتها، بلکه استناد به نوعی ناآگاهی فرهنگی باشد؛ این ادعا که بسیاری از مردان، تحت تأثیر فرهنگ مسلط یعنی پدرسالاری، از برخی اشکال سلطه یا آزار بیخبر بودهاند.
این استدلال از زبان یک شهروند عادی شاید قابل فهم مینمود. اما از زبان کسی که سالها درباره قدرت، تبعیض، فرودستی و مناسبات سلطه نوشته و تدریس کرده، معنای دیگری دارد. اگر روشنفکر هم در حساسترین حوزههای مربوط به نابرابری بتواند به «نمیدانستم» پناه ببرد، پس آگاهی روشنفکرانه چه مزیتی بر ناآگاهی همگانی دارد؟
اینجاست که باید از سطح فرد به سطح ساختار گذر کرد. مسئله این نیست که حسام سلامت از دیگران بدتر است؛ شاید دقیقاً برعکس. او نمونهای است از بحرانی گستردهتر؛ بحران روشنفکری که نقد قدرت را تا جایی پیش میبرد که به خودش نرسد.
روشنفکران ما سالها از خشونت ساختاری نوشتهاند، اما کمتر از امتیازهای ساختاری خود گفتهاند. از سلطه دولت سخن راندهاند، اما کمتر از سلطهای که ممکن است در روابط شخصی و حرفهای بازتولید کنند کمتر حرف زده اند. این شکاف میان گفتار عمومی و رفتار خصوصی، خود نوعی سلطه است؛ شاید پنهانکارانهترین شکل آن.
فوکو این پدیده را در تحلیل گفتمانهای آزادیبخش نیز دیده بود، سازوکارهای قدرت تنها در نهادهای رسمی عمل نمیکنند، بلکه در مویرگهای روابط روزمره جریان دارند.
روشنفکری که از این مویرگها غافل بماند، ناخواسته بخشی از همان شبکهای میشود که ادعای نقدش را دارد. این تناقض در تاریخ روشنفکری ایران نیز بیگانه نیست؛ از نسل مشروطه تا روشنفکران دهههای پس از انقلاب، بارها شاهد بودهایم که «روشنایی» بیرونی لزوماً با خودکاوی درونی همراه نبوده است.
تناقض دیگری هم در این میان خودنمایی میکند. در بخشی از پاسخهای سلامت است، گویی حتی در جایگاه پاسخگو، لحن آموزگاری رها نشده؛ انگار که میتوان به فمینیستها توضیح داد چگونه نقد کنند، چگونه روایت کنند و چگونه داوری کنند. اما شاید نخستین وظیفه یک روشنفکر در چنین لحظهای نه آموزش دادن، بلکه سکوت و شنیدن باشد.
آنچه در پرونده سلامت رخ داده را میتوان از منظر مفهوم «سرمایه فرهنگی» بوردیو نیز خواند. روشنفکر در جامعهای مانند ایران، علاوه بر سرمایه اجتماعی و نمادین، از نوعی «اقتدار گفتمانی» برخوردار است که بهطور نامرئی، اما مؤثر، در روابط بینفردی عمل میکند. این اقتدار نه از زور، بلکه از مشروعیتِ آکادمیک، پرستیژ رسانهای و تأیید محافل فکری زاده میشود. کسی که در موضع «داننده» قرار دارد، حتی بدون اراده صریح، مناسبات قدرتِ نامتقارنی را در پیوندهای عاطفی و فکری بازتولید میکند.
مخاطب او بهویژه اگر زن، جوانتر یا در حاشیهی قدرت باشد، اغلب فاصلهای را که باید برای ابراز مخالفت یا مقاومت طی کند، بسیار دشوارتر از آنچه از بیرون به نظر میرسد، مییابد. این دقیقاً همان چیزی است که جنبش «میتو» در سراسر جهان آشکار کرد، خشونت گاهی نه در یک لحظه صریح، بلکه در زیرپوست یک رابطهی قدرتنامتعادل جریان دارد، و قربانی اغلب نه بهدلیل ضعف یا سادهلوحی، بلکه بهدلیل سنگینی همین ساختار، دیر یا دیرتر سخن میگوید.
با این حال، نقد روشنفکری نباید ما را به دامِ سادهسازی دیگری بیندازد. در فضای سیاسی ایران، تقریباً هیچ پروندهای از منازعات ایدئولوژیک مصون نمیماند. برخی معتقدند بخشی از هجمهها با مواضع ضدجنگ و فعالیتهای اجتماعی سلامت بیارتباط نیست. این ادعا ممکن است درست باشد یا نباشد؛ اما حتی اگر درست باشد، چیزی از وزن روایت زنان کم نمیکند. مترقی بودن مصونیت اخلاقی نیست، همانطور که مخالفت سیاسی با یک فرد، روایتهای آسیب را بیاعتبار نمیسازد. عدالت دقیقاً از همینجا آغاز میشود که بتوانیم این دو را از یکدیگر جدا نگه داریم.
در این تعارض، ترجیح دادن صدای قربانی احتمالی بر متهم احتمالی نه به معنای پیشداوری درباره تقصیر، بلکه به معنای شناختن وزن تاریخی سکوتهاست. تاریخ و ساختار اجتماعی ما غالباً به سود صاحبان اعتبار سخن گفته، نه به سود کسانی که رنج خود را روایت میکنند. اما جدی گرفتن این روایتها با تعطیل کردن عدالت تفاوت دارد.
جنبشهای افشاگری توانستهاند سکوتهای طولانی را بشکنند؛ اما شبکههای اجتماعی گاهی با سرعتی بیش از توان حقیقت حرکت میکنند، و خشم عمومی گاهی زودتر از شواهد به نتیجه میرسد. دفاع از زنان نباید به معنای چشمپوشی از این مخاطرات باشد.
پیشنهاد تشکیل یک هیئت داوری مدنی یعنی گروهی از افراد مستقل، معتبر و فاقد تعارض منافع که روایتها و پاسخها را بررسی و ارزیابی خود را در اختیار افکار عمومی بگذارند، از این رو شایسته تأمل است، نه به این دلیل که متهم آن را پیشنهاد کرده، بلکه به این دلیل که جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری به نهادهای مستقل داوری اخلاقی نیاز دارد. نهادهایی که نه حکم قضایی صادر کنند و نه در خدمت هیچ جبههای باشند، بلکه فضایی برای نزدیک شدن به حقیقت فراهم آورند. اما آیا برخی از حامیان جنبش میتو چنین سازوکاری را پیگیری خواهند کرد یا صرفا به دنبال جنجال رسانهای هستند؟
حرف و حدیث پیرامون حسام سلامت روزی تمام خواهد شد. اما پرسشی که این پرونده گشوده، ماندگارتر از هر نام و چهرهای باقی خواهد ماند.
آیا روشنفکر و کنشگری که قدرت را به پاسخگویی فرامیخوانند، حاضر است خود نیز پاسخگو باشد؟ یا بهعبارت دیگر آیا نقد میتواند خودانتقادی هم باشد؟
شاید نخستین گام، همان باشد که سعدی قرنها پیش گفت:
«خاموشی دریای علم است و کلام/ چون کف دریا و دریا خود تمام.»
گاهی نخستین نشانه آگاهی، سکوت است. گوش دادن است. پایین آمدن از کرسی است. و این، نه تحقیر روشنفکری، بلکه بالاترین معیار آن است.
ارسال نظر