مروری مختصر بر تاریخچه وطن فروشی در ایران؛ ننگ ابدی عاقبت خیانت به خاک!
تاریخ به ما آموخته که با وطنفروشان باید با شرم اجتماعی برخورد کرد، نه انتقام هیجانی. برای متهمانی که دستشان مستقیم و غیرمستقیم به خون ایرانیان و خیانت به کشور آلوده است، طبق قانون، دادگاه عادلانه، علنی، با وکیل و هیئت منصفه لازم است. اما کسانی که در خارج آشکارا مکانهای ایران را به دشمن لو میدهند و از کشتار غیرنظامی شادی میکنند، باید با طرد اجتماعی، شرمساری عمومی و لعن تاریخی روبهرو شوند
وطنفروشان از حامیان ضحاک تا بخشی از دیاسپورای امروز الگوی ثابتی دارند، پیروزی کوتاه، ننگ ابدی
امیرحسین مصلی
روزنامهنگار
در تاریخ پرتلاطم ایران، از اسطورههای کهن تا عصر معاصر، همیشه کسانی بودهاند که خاک مادری و خانه پدری را به بیگانه فروختهاند؛ گاهی از سر طمع و کینه و گاهی از سر اشتباه یا مقاصد ایدئولوژیک.
این وطنفروشان شاید لحظهای خود را پیروز پنداشتند، اما در حافظهٔ جمعی مردم، کنششان نه به عنوان پیروزی که با شرم و نفرت جاودانه شده چراکه خیانتشان به خاک ایران به هر بهانهای، محاسبهای است که همیشه غلط از آب درمیآید. بیایید با هم مرور کوتاهی کنیم بر تاریخچه وطن فروشی در ایران، از قصههای شاهنامه تا دیاسپورایی که اینروزها از ویرانی ایران در جنگ شادمانند تا ببینیم چرا عاقبت همهٔ آنها یک چیز بوده، ننگی که تاریخ هرگز پاک نکرده است.
در شاهنامهٔ فردوسی، ضحاک ماردوش با خونریزی بر ایران چیره شد اما به دعوت برخی از ایرانیان که مخالف حکومت جمشید بودند، آنان به طمع قدرت، درباریان این پادشاه بیگانه شدند و مغز جوانان ایرانی را برای مارهای شانهاش قربانی کردند. کاوه آهنگر قیام کرد، اما آن همکاری اولیه، سلطهٔ هزارسالهٔ ضحاک را ممکن ساخت. مردم ایران ضحاک را نه فاتح، که نماد تسلیم ذلتبار به بیگانه به یاد میآورند. این افسانه، مثل آینهای شفاف، الگویی را نشان میدهد که قرنها تکرار شده، دعوت از دشمن به بهانهٔ «نجات» یا «بهبود».
وقتی اسکندر مقدونی در سال ۳۳۰ پیش از میلاد به ایران تاخت، بِسوس، ساتراپ باختریا، داریوش سوم را در حال فرار به قتل رساند تا تاجش را برای خود بردارد. گمان میبرد با این کار دل فاتح مقدونی را به دست میآورد، اما اسکندر حیران از این خیانت، او را گرفت و به دو نیم کرد. همزمان، در تنگههای فارس، آریوبرزن دلاور با مُشتی یار، اسکندر را هفتهها به عقب راند. اما یک چوپان محلی، به طمع پاداش یا کینهٔ شخصی، راه مخفی کوه را به دشمن نشان داد. این خیانت، راه را به قلب ایران گشود و آریوبرزن را به کشتن داد و تخت جمشید را سوزاند. نام آن چوپان در تاریخ نماند؛ فقط ننگش ماند.
در حملهٔ اعراب، یزدگرد سوم، آخرین شاه ساسانی، در مرو به آسیابانی پناه برد. آسیابان او را به خاطر جواهراتش کشت. برخی روایتها از خیانت ماهوی سوری، حاکم محلی، سخن میگویند که بعدها به دست ترکها گرفتار شد؛ دست و پا و بینی و گوشش را بریدند و زیر آفتاب رها کردند تا جان بدهد. آسیابان نماد خیانت برای مشتی سکه شد و فراموشی ابدی.
در دوران عباسی، افشین، آن سردار ایرانیالاصل دربار خلیفه، مأمور سرکوب بابک خرمدین شد؛ قهرمانی که بیست و سه سال برای آزادی ایران از یوغ عرب جنگیده بود. افشین با فریب و همکاری یکی از یاران بابک، او را به دام انداخت. بابک اعدام شد، اما افشین هم عاقبت بخیر نشد، خلیفه او را به زندیقی بودن متهم کرد، پوست از تنش کندند و جسدش را به نمایش گذاشتند. او که فکر میکرد با خدمت به حاکم عرب به قدرت میرسد، شد نماد خیانت.
در هجوم مغول، بسیاری از حکام محلی از ترس دروازهها را گشودند و زمینهٔ قتلعام و ویرانی را فراهم کردند.
در حملهٔ محمود افغان به صفویان هم، برخی قبایل و درباریان برای کسب قدرت با مهاجمان همدست شدند؛ اما افغانها آنها را ابزار دیدند و از هستی ساقطشان کردند. تاریخ این گروهها را «همدستان اِشغال» مینامد.
در دوران معاصر، الگو تکرار شد. در جنگ جهانی دوم، حزب توده و بخشی از سران ایل بختیاری با اشغال متفقین یعنی بریتانیا و شوروی همآواز شدند. توده پروپاگاندای شوروی را پیش برد و بخشی از طوایف بختیاری نیز برای خودمختاری، به برکناری رضا شاه کمک کردند. بعدها توده ممنوع شد، رهبرانش تبعید یا اعدام شدند و مهمتر از آن بدنام نزد مردم و آن گروه از بختیاریها هم مجبور شدند چندسال بعد با همان اشغالگران بجنگند تا در امان بمانند اما در خاطرهٔ ملی به عنوان «همدست متجاوز» ماندند.
در جنگ ایران و عراق، سازمان مجاهدین خلق به رهبری مسعود رجوی با صدام پیمان همکاری بست، اطلاعات داد و در کنار ارتش عراق علیه ایران جنگید. شیخ علی تهرانی، روحانی مخالف حکومت، به عراق گریخت و در رادیو و تلویزیون بغداد علیه وطنش تبلیغ کرد؛ حتی برای تضعیف روحیه اسرای ایرانی پروپاگاندای دشمن را در اردوگاههای حزب بعث به فارسی تکرار میکرد. او بعدها سرافکنده به ایران بازگشت، توبه کرد، آزاد شد و در انزوا مرد اما نامش برای همیشه با خیانت گره خورد مانند سازمان مجاهدین و مسعود رجوی.

و امروز؟ در میانه حملات اخیر آمریکا و اسرائیل به خاک ایران از کشتار دختران دبستانی در مدرسهٔ میناب تا بمباران خانههای مردم عادی و همچنین تخریب زیرساختهای کشور، بخشی از دیاسپورای ایرانی، از هواداران رضا پهلوی تا دیگر براندازان، پس از عادی سازی جنگ به بهانه اعتراضات دی ماه، پس از مشاهده جنایات جنگی علیه ایران، به جای محکومیت، شادی کردند، رقصیدند و این جنایت را «مداخله بشردوستانه» خواندند. مکانها را لو دادند، پروپاگاندای دشمن در توجیه کشتار غیرنظامیان شدند و در گام آخر هم در حال عادی سازی اشغال نظامی کشور هستند. دقیقاً مثل وطنفروشانی که نامشان در تاریخ به ننگ ثبت شده، از سر کینه یا طمع.
اما در این میان، نکتهای انسانی و امیدبخش هست. بسیاری از این خائنان، دیروز حامی حکومت بودند و از سفرهاش نان میخوردند بیاعتنا به ظلم؛ اما امروز مخالف شدهاند. در مقابل، بسیاری از مخالفان واقعی حکومت، وقتی وطن در خطر است، از ارتش و نیروهای مسلح دفاع میکنند، چون «ایران» را فراتر از «حکومت» میبینند. چنانچه در ایتالیا وقتی آلمان پس از سقوط موسولینی کشور را اشغال کرد، احزاب مخالف فاشیسم از کمونیست تا لیبرال اختلافات را کنار گذاشتند و در برابر اشغالگر متحد شدند. در بریتانیا و فرانسه هم، مخالفان دولت در جنگ، وحدت ملی را انتخاب کردند. وطنپرستی واقعی همین است، نه پایکوبی بر سر بمباران هموطن بهبهانه مخالفت با حکومت.
تاریخ به ما آموخته که با وطنفروشان باید با شرم اجتماعی برخورد کرد، نه انتقام هیجانی. برای متهمانی که دستشان مستقیم و غیرمستقیم به خون ایرانیان و خیانت به کشور آلوده است، طبق قانون، دادگاه عادلانه، علنی، با وکیل و هیئت منصفه لازم است. اما کسانی که در خارج آشکارا مکانهای ایران را به دشمن لو میدهند و از کشتار غیرنظامی شادی میکنند، باید با طرد اجتماعی، شرمساری عمومی و لعن تاریخی روبهرو شوند. درست مثل «توکیو رز» در آمریکا یا «لرد هاوهاو» در انگلیس که تاریخ با نفرت از آنها یاد میکند. قوانین کشورهای پیشرفته هم همین را میگویند، در آمریکا، کانادا، بریتانیا، اتحادیهٔ اروپا، ژاپن و کره جنوبی، خیانت در جنگ مجازات سنگین دارد، اما همیشه از راه دادگاه عادلانه.
وطنفروشان از حامیان ضحاک تا بخشی از دیاسپورای امروز الگوی ثابتی دارند، پیروزی کوتاه، ننگ ابدی. ایران اما با قهرمانانی چون کاوه، آریوبرزن، بابک و حافظان امروز کشور همچنان ایستاده است. میدانید که تابعیت ایران به خون است نه زادگاه و جنگ اخیر این قانون را به اثبات رساند که حوثیهای یمن، مردم تاجیک و شیعیان لبنان و عراق مانند آرتمیس دریاسالار خشایارشا، با آنکه محل تولدشان داخل مرزهای ایران نیست اما از دیاسپورایی که محل تولدش این خاک بوده اما خون اسکندر مقدونی، سعدبن ابیوقاص و چنگیز مغول در رگ دارند مانند رضا پهلوی و کارمندان اتاق جنگ موساد یعنی شبکه اینترنشنال، ایرانیترند!
باری؛ باید در بحران ملی، اختلافات را کنار بگذاریم، از مدافعان وطن حمایت کنیم و با خیانت فقط با شرم و قانون برخورد کنیم. پس از جنگ و رفع خطر برای موجودیت ایران، وقت برای اصلاح یا تغییر سیاستهای حکومت وجود دارد با فعالیت مدنی، نه مداخله اجنبی.
چون وطن در خطر افتد، جان باز
بهر ایران,همه یک سر ،سرباز