ضرورت آزادی میرحسین موسوی در ایران پساجنگ؛ آزمون آشتی ملی
کشورهایی که از بحرانهای بزرگ بیرون آمدهاند و موفق به بازسازی واقعی شدهاند، یک وجه مشترک دارند، در لحظه مناسب، نمادهایی از آشتی ملی خلق کردند. نه به معنای فراموش کردن یا چشمپوشی از همه چیز، بلکه به معنای اینکه جامعه ببیند راهی برای کنار هم بودن وجود دارد، علیرغم همه اختلافات.
پانزده سال است که میرحسین موسوی در حصر است، بدون حکم دادگاه، بدون محاکمه علنی، بدون پایانی مشخص
امیرحسین مصلی
روزنامهنگار
در دوران آتش بس هستیم و جنگ چهل روزه تمام شده اما ایران هنوز در میان آوار است. نه فقط آوار ساختمانها و زیرساختها، بلکه آوار سنگینتری که چشم نمیآید؛ اعتماد شکسته، امید فرسوده، و جامعهای که ماهها زیر سایه بمباران و اضطراب زندگی کرده است.
در چنین لحظهای، حکومتها معمولاً دو راه پیش رو دارند یا به همان منطق پیش از بحران برمیگردند، یا از این شکاف به عنوان فرصتی برای شروع دوباره استفاده میکنند. ایران امروز سر این دوراهی ایستاده است.
مدتی پیش، خبر بستری شدن میرحسین موسوی به دلیل عارضه قلبی در فضای عمومی پیچید. نگرانیهای صادقانه از مردمی که او را فراموش نکردهاند و منتظر واکنش حاکمیت هستند. چراکه ایران پساجنگ، برای بازسازی خود، به نمادهای آشتی ملی نیاز دارد و موسوی میتواند یکی از آن نمادها باشد.
جنگ، هر جنگی، تنها بتون و فولاد را ویران نمیکند. عمیقترین خسارتش جای دیگری است، در بافت اجتماعی، در حس مشترک بودن، در باور به اینکه میتوان با همه افراد جامعه، آیندهای ساخت.
جامعهای که از دل بحران بیرون میآید، معمولاً خستهتر، بیاعتمادتر و شکنندهتر از پیش است. این را تجربه ملتهای دیگر هم نشان داده؛ از اروپای پس از جنگ دوم تا کشورهای خاورمیانهای که در دهههای اخیر از درگیریهای داخلی و خارجی سر برآوردند.
ایران این تجربه را پیش از این هم داشته است. پس از هشت سال جنگ با عراق، کشوری خسته اما سرپا، به سازندگی پرداخت. آن بازسازی هر چه بود، یک چیز کم داشت، ترمیم جدی شکافهای سیاسی و اجتماعی که جنگ عمیقترشان کرده بود. شکافهایی که سالها بعد، با ناکامی جنبش اصلاحات به بحرانهای دیگر تبدیل شدند. این بار، اگر درس آن دوران را گرفته باشیم، میدانیم که بازسازی واقعی از آجر و سیمان شروع نمیشود.
پانزده سال است که میرحسین موسوی نه در زندان است، نه آزاد؛ در فضایی معلق میان این دو که نامش را حصر خانگی گذاشتهاند. بدون حکم دادگاه، بدون محاکمه علنی، بدون پایانی مشخص. اما یک چیز درباره او هست که در این سالهای پرآشوب اهمیتش بیشتر شده، گفتمان او جدا از مردم داخل ایران نیست.
یعنی از جنس اپوزیسیون خارجنشین نشد؛ نه از آن دست که وقتی اوضاع سخت شد، چمدان بستند و رفتند تا از فاصلهای امن برای ایران نسخه بپیچند. موسوی ماند. حتی وقتی ماندن یعنی حصر، یعنی سکوت اجباری، یعنی پانزده سال زندگی در تعلیق. این انتخاب، خودش یک پیام سیاسی دارد که سرنوشتم را از سرنوشت این کشور جدا نمیبینم.
در روزگاری که بخشی از مخالفان بیرون کشور حکومت آشکارا دست همکاری به سمت هر قدرت خارجی دراز میکنند که وعده تغییر بدهد، وجود صداهایی که اختلافشان را از درون و به زبان مسالمت آمیز بیان میکنند، چیز کمی نیست. مخالفی که آیندهاش را با آینده کشور گره زده، حتی اگر سرسختترین منتقد هم باشد، هنوز در همان خانهای زندگی میکند که باید با هم بازسازیش کنیم.
کشورهایی که از بحرانهای بزرگ بیرون آمدهاند و موفق به بازسازی واقعی شدهاند، یک وجه مشترک دارند، در لحظه مناسب، نمادهایی از آشتی ملی خلق کردند. نه به معنای فراموش کردن یا چشمپوشی از همه چیز، بلکه به معنای اینکه جامعه ببیند راهی برای کنار هم بودن وجود دارد، علیرغم همه اختلافات.
ایران پساجنگ به این نمادها نیاز مبرم دارد. جامعهای که ماهها در اضطراب جنگ بوده، موشک و بمب دیده، که خسارت و مرگ و آوارگی را از نزدیک لمس کرده، دیگر تحمل چندانی برای تداوم تنشهای سیاسی کهنه ندارد. مردم خستهاند. این خستگی میتواند به بیتفاوتی تبدیل شود، یا به فرصتی برای شروع دوباره. تفاوت این دو، اغلب در تصمیمهایی است که در لحظه درست گرفته میشوند.
پرونده موسوی یکی از همین لحظههاست. توجه به سلامتش، شفافیت درباره وضعیتش، و حرکت به سمت پایان دادن به حصری که هیچگاه پایه قضایی روشنی نداشت، میتواند پیامی بفرستد که شعار وحدت ملی هرگز نمیتواند بفرستد: اینکه حتی در عمیقترین اختلافات، انسان بودن آدمها فراموش نمیشود.
میدانم بعضی از حامیان حکومت اینجا اعتراض میکنند که آزاد کردن موسوی یعنی عقبنشینی، یعنی پذیرفتن شکست. اما باید بدانند احترام به حقوق یک مخالف، توافق با مواضع او نیست. این تمایز ظریف اما حیاتی است. نظامی که در خود احساس امنیت میکند، نیازی به نگه داشتن مخالفش در حصر ندارد. و نظامی که در آستانه بازسازی پساجنگ قرار دارد، بیش از هر زمان دیگری به نشان دادن این اعتماد به نفس نیاز دارد.
بازسازی ایران، اگر قرار است واقعی باشد، باید از بازسازی اعتماد عمومی شروع کند. و اعتماد عمومی صرفا با شعار ساخته نمیشود؛ بلکه با اقدامهایی ملموس ساخته میشود که مردم ببینند و باور کنند. آزادی توام با سلامت میرحسین موسوی میتواند یکی از این اقدامها باشد؛ نه آخرین قدم، بلکه شاید اولین قدم درست.
ایرانیان از پس شکافهای عمیقتری هم برآمدهاند. این سرزمین تاریخ آشتیهای ممکن پس از دشمنیهای ناممکن را هم دارد. جنگ تازه تمام شده، زخمها هنوز تازهاند، و شاید دقیقاً به همین دلیل، این لحظه فرصتی است که به سادگی تکرار نمیشود.
اگر روزی موسوی آزاد شود، برخی خوشحال میشوند، برخی ناراضی، و اکثریتی منتظر میمانند ببینند بعدش چه میشود. اما آنچه در آن لحظه مهم است این است که نظامی که پانزده سال نتوانسته بود درباره یک پرونده سیاسی دشوار با خودش کنار بیاید، تصمیم گرفته قدمی به جلو بردارد. و در ایرانِ پساجنگ، این قدم میتواند معنای بسیار بزرگتری از یک تصمیم سیاسی داشته باشد، میتواند نشانهای باشد که ایرانیان، با همه تفاوتهایشان، هنوز میتوانند زیر سقف یک وطن مشترک با هم حرف بزنند، نه علیه هم.
ارسال نظر