جنگ و بن بست گزینه‌ها

مذاکره‌ای که بوی تسلیم می‌دهد، بحران را حل نمی‌کند. محاصره و بازی با گلوگاه‌ها، برخورد را تسریع می‌کند. و جنگ، اگر بخواهد اثرگذار باشد، هزینه‌ای فراتر از آستانه تحمل سیاسی آمریکا تحمیل می‌کند. حاصل، یک بن‌بست خطرناک است؛ بن‌بستی که در آن ایران، بار دیگر، نه به‌خاطر خود، بلکه به‌عنوان یکی از آخرین محورهای مستقل انرژی و ژئوپلیتیک، در قلب رقابت قدرت‌های بزرگ قرار گرفته است.

جنگ و بن بست گزینه‌ها

ایران بزرگ‌ترین ذخیره مستقلِ نفت و گاز خارج از مدار کنترل غرب است

 

علیرضا عباسی/ فعال اقتصادی 

علیرضا عباسی

آنچه امروز در قبال ایران در حال شکل‌گیری است، بیش از آنکه اختلافی مقطعی یا صرفاً یک پرونده هسته‌ای باشد، بخشی از یک بازآرایی بزرگ در ژئوپلیتیک جهانی است.

در این چارچوب، ایران نه فقط یک بازیگر منطقه‌ای، بلکه یکی از آخرین گره‌های حل‌نشده در معادله انرژی و قدرت جهانی تلقی می‌شود.

پس از ونزوئلا، ایران بزرگ‌ترین ذخیره مستقل نفت و گاز خارج از مدار کنترل غرب است؛ و همین، آن را به هدفی کلیدی در راهبرد مهار چین و محدودسازی روسیه تبدیل کرده است. هرچند این سیاست با عناوینی چون «نظم نوین در خلیج فارس»، «امنیت اسرائیل» یا «ثبات منطقه‌ای» بسته‌بندی می‌شود، اما در لایه عمیق‌تر، کنترل جریان انرژی و ایجاد گلوگاه‌های پایدار برای فشار بر چین، هدف اصلی است.

در همین چارچوب است که وسوسه کنترل یا اشغال نقاط کلیدی دریایی معنا پیدا می‌کند: جزایر حساس، تنگه هرمز به‌عنوان شاهرگ انرژی جهان، باب‌المندب به‌عنوان پیوند اقیانوس هند و مدیترانه، و حتی کانال سوئز به‌عنوان حلقه تکمیلی زنجیره. تسلط بر این گلوگاه‌ها، نه فقط یک مزیت نظامی، بلکه اهرمی اقتصادی برای تنظیم قیمت انرژی، فشار بر زنجیره تأمین جهانی و مهار قدرت‌های رقیب است.

نخستین گزینه، یعنی «مذاکره»، در معنای واقعی خود تهی شده است. مذاکره زمانی پایدار است که دو طرف بتوانند امتیاز بدهند بی‌آنکه احساس کنند موجودیتشان به گروگان گرفته شده است. اما صورت‌بندی فعلی گفت‌وگو که بر خلع امنیتی، محدودسازی بنیادین دفاعی و تضعیف بازدارندگی ایران استوار است، از نگاه تهران به حوزه بقا وارد می‌شود. چنین مذاکره‌ای حتی اگر روی کاغذ شکل بگیرد، در عمل پایدار نمی‌ماند و به‌جای حل بحران، تنشی دائمی می‌سازد.

گزینه دوم، محاصره، نیز در میدان خلیج فارس کارآمد نیست. محاصره زمانی جواب می‌دهد که جغرافیا و توازن واکنشی طرف مقابل قابل کنترل باشد. اما در خلیج فارس و تنگه هرمز، نزدیکی ساحل، عمق میدان و توان نامتقارن تعیین‌کننده‌اند. هر تلاش برای کنترل دریایی یا استقرار نظامی نزدیک به مرزهای ایران، به‌سرعت از «فشار» به «خصومت وجودی» ترجمه می‌شود. به بیان ساده، محاصره در این جغرافیا اغلب پله اول جنگ است، نه جایگزین آن.

امید به میانجی‌گری نیز تضعیف شده است. اروپا عملاً از نقش مؤثر کنار رفته و میانجی‌های باقی‌مانده—عربستان، قطر، عمان و ترکیه—در بهترین حالت توان مدیریت تنش را دارند، نه تغییر یک تصمیم ژئوپلیتیک کلان در واشنگتن. وقتی هدف اصلی، مهار چین و بازتعریف نقشه انرژی جهان است، دامنه اثرگذاری این میانجی‌ها محدود می‌شود.

در این میان، حقوق بشر در ایران بیش از آنکه مسئله‌ای مستقل باشد، بهانه‌ای کوچک برای اهدافی بزرگ‌تر شده است؛ پوششی اخلاقی برای پروژه‌ای اقتصادی و ژئوپلیتیک. تجربه‌های مشابه نشان می‌دهد هرجا پای کنترل انرژی و گلوگاه‌ها در میان است، زبان حقوق بشر پررنگ‌تر می‌شود، بی‌آنکه الزاماً به بهبود واقعی وضعیت انسانی بینجامد.

وقتی مذاکره به معنای تسلیم فهم می‌شود، محاصره ریسک برخورد را بالا می‌برد و میانجی‌ها توان تغییر مسیر ندارند، گزینه باقی‌مانده جنگی تازه است؛ جنگی که قرار است محدود باشد. اما جنگی که بخواهد به اهدافی چون کنترل انرژی و مهار چین برسد، بدون هزینه‌های عظیم، تلفات گسترده و فرسایش طولانی ممکن نیست، سناریویی که خودِ واشنگتن، با تجربه عراق و افغانستان، می‌داند باید از آن پرهیز کند.

جمع‌بندی روشن است. مذاکره‌ای که بوی تسلیم می‌دهد، بحران را حل نمی‌کند. محاصره و بازی با گلوگاه‌ها، برخورد را تسریع می‌کند. و جنگ، اگر بخواهد اثرگذار باشد، هزینه‌ای فراتر از آستانه تحمل سیاسی آمریکا تحمیل می‌کند. حاصل، یک بن‌بست خطرناک است؛ بن‌بستی که در آن ایران، بار دیگر، نه به‌خاطر خود، بلکه به‌عنوان یکی از آخرین محورهای مستقل انرژی و ژئوپلیتیک، در قلب رقابت قدرت‌های بزرگ قرار گرفته است.
منبع کانال فردای اقتصاد

ارسال نظر

یادداشت

آخرین اخبار

پربازدید ها