نه، به خانه سالمندان/ نه، به سالمند آزاری

مستقل آنلاین/صبا عربزاده-سالمندان بر اثر کهولت سن احتیاج به مراقبت و کمک دارند. آب و غذایشان به کنار، آن ها احتیاج دارند حمایت ما را کنار خودشان داشته باشند، عاطفه ما در آن لحظه حمایتگر آنها است.

نه، به خانه سالمندان/ نه،  به سالمند آزاری

مادر بزرگ را به خوبی به یاد می آورم. اولین قصه گوی عزیز من بود. طبقه بالای خانه ما می نشست که در اصل خانه خودش بود و از سر مهر مادری به فرزندش ما را در کنار خود جای داده بود. چهره اش را به خوبی به خاطر دارم . خیلی ها می گفتند من شبیه جوانی های او هستم.  مادرم شاغل بود و من اکثر روزهای بلند کودکی را در کنار او می گذراندم. کنار رختخواب خودش برایم رختخوابی پهن کرده بود و من خیلی از شب ها کنارش می خوابیدم. دست زبر و چرو کیده اش را در دست می گرفتم و با هم سوره حمد را که یاد من داده بود می خواندیم تا که از شب نترسیم.

از مدرسه که باز می گشتم به سراغش می رفتم. ناهار آماده کرده بود. ناهاری ساده و خوشمزه. سماورش همیشه روشن بود و چای و گل گاو زبانش همیشه حاضر، نمره هایم که کم می شد فقط به او می گفتم، چرا که هیچگاه دعوایم نمی کرد، همیشه هرچه می خواستم برایم درست می کرد. توشه صبح های پدر را که عبارت بود از نان پنیر، سبزی و میوه را همیشه آماه سر پله می گذاشت. اما کم کم بیماری پنهانی به سراغش آمد. وقتی با هم از روضه امام حسین بر می گشتیم راه خانه را گم می کرد! واگر من در کنارش نبودم گم می شد. عادت داشت با من مشاعره می کرد، شعر های قشنگی از حفظ داشت که همه آن ها در خاطرم مانده است، آنقدر حافظه اش دچار زوال شده بود که تنها همان شعرها برایش مانده بود. من بزرگ می شدم و او کهنسال تر، من رشید و بلند می شدم و او قامتش شکسته، همه ما دوستش داشتیم من و دو خواهرم. از میان ما تنها نوه بزرگش را به یاد می آورد، خواهر را، خواهرم اورا حمام می کرد، من جایش را تمیز می کردم، مادرم برایش غذا می پخت و من غذا را به دهانش می گذاشتم. من و خواهرانم محصل بودیم و پدر و مادر شاغل، تا به خانه باز می گشتم ، اول از همه آب و غذای مادربزرگ را می دادم. موهای سفیدش را نوازش می کردم و صورت چروک خورده از گزند زمانش را می بوسیدم. بعد از ناهار کنارش می ماندم و همان جا کارهای مدرسه را انجام می دادم. مشکل آنجا بود که یک وقت هایی از خانه بیرون می رفت ولی همسایه ها به دادمان می رسیدند زود خبرمان می کردند و تا سر کوچه نرفته متوقفش می کردیم. غم عجیبی بود که بر دل های همه ما سنگینی می کرد. به خصوص بر شانه های پدر که اولین و آخرین فرزندش بود و مادربزرگ همه جور مادری در حقش کرده بود. پدربزرگ مرد چندان وفاداری نبود و مادربزرگ با حقوق معلمی خودش پدر را بزرگ کرده بود و مثل کوه پشتش بود، ریزش این کوه بزرگ  برای پدر دردناک بود اما همه ما دست به دست هم داده بودیم تا مواظبش باشیم. مادربزرگ وقتی هنوز حافظه اش سر جایش بود عکس پدر بزرگ را گوشه طاقچه گذاشته بود. یک جوان خوش قد و قامت و سیه چرده  وبازیگوش که رفقایش برایش مهم تر از همسر و فرزندش بودند. ما همگی در کنار بستر مادربزرگ بودیم که مرگ او را از ما جدا کرد. دستان زبرو چرو کیده اش در دستان جوان و دخترانه من قرار داشت. اسم دوازده امامش را گفت و به آرامی چشمانش را بست.

مادربزرگ برای من همیشه مظهر مهربانی بود و پیش همه ما ارج و قرب داشت حتی زمانی که فراموشی لعنتی به سراغش آمد. چندی پیش خبری خواندم که سالمند آزاری  بعد از کودک آزاری و همسر آزاری در ایران در رتبه سوم قرار گرفته است. با خواندن این خبر مادربزرگ خودم را به خاطر آوردم پیرزنی با موهای سفید و بی آزار، اگرچه احتیاج به کمک داشت اما همه ما علاوه بر محبت قلبی که به او داشتیم این مسئله را وظیفه خودمان می دانستیم که هیچگاه تنهایش نگذاریم. خانه سالمندان! رها کردن او در جایی که محبت فرزندان و نوه هایش را نداشته باشد! مگر غریبه می توانست محبت های او را به خاطر بیاورد؟ مگر یک پرستار بیگانه قصه های او را شنیده بود؟ هر چه هم که باشد سالمندان بر اثر کهولت سن احتیاج به مراقبت و کمک دارند. آب و غذایشان به کنار، آن ها احتیاج دارند حمایت ما را کنار خودشان داشته باشند، عاطفه ما در آن لحظه حمایتگر آنها است.غریبه ها طاقت ندارند چرا که مانند ما از محبت لایزال آنها سیراب نشده اند. خانواده به همین معنا است. در کنار هم ماندن و یاری رساندن، هر چند زندگی آدم ها در کنار هم اصطکاک هایی ایجاد می کند اما مزایای آن بیشتر از سختی هایش است. رسیدگی به سالمندان وظیفه فرزندان و نوه ها است حتی اگر از روی محبت هم نباشد یک وظیفه انسانی است. تنها کسانی  سالمندان را نادیده می گیرند که انسانیت خود را به فراموشی سپرده اند و یا که اسیر عقاید فاشیستی هستند که معتقدند ضعیف محکوم به فنا است. مزیت اجتماعات بشری نسبت به دیگران اجتماعات حیوانی در همین است که انسان خردمند صاحب خرد است، خردی که عقل ابزاری بر او حکم فرایی نمی کند. و به حکم خرد بر ما واجب است که پدران و مادران پیر خود را هرگز فراموش نکنیم هر چند که نگهداریشان صبر می طلبد اما وجودشان برکت است. برکتی که خدواند وجودشان رابه ما ارزانی داشته و اندک فرصتی  داده تا از دقایق آخر در کنارشان ماندن نهایت لذت را ببریم . 

 

 

ارسال نظر

یادداشت

آخرین اخبار

پربازدید ها