خاورمیانه و نظم ناتمام قدرت

خاورمیانه و نظم ناتمام قدرت

“International politics, like all politics, is a struggle for power.”

Hans J. Morgenthau, Politics Among Nations

«سیاست بین‌الملل، مانند هر سیاستی، کشمکشی برای قدرت است.»

این گزاره کلاسیک واقع‌گرایی، امروز برای فهم تحولات خاورمیانه بیش از هر زمان دیگری معنا پیدا می‌کند. آنچه در منطقه جریان دارد، صرفاً مجموعه‌ای از آتش‌بس‌ها، مذاکرات، حملات محدود یا ابتکارهای دیپلماتیک نیست؛ بلکه نشانه بازگشت آشکار منطق قدرت به متن سیاست منطقه‌ای است. خاورمیانه نه به صلح پایدار نزدیک شده و نه از منطق جنگ فاصله گرفته است؛ بلکه در مرحله‌ای قرار دارد که بازیگران اصلی می‌کوشند هزینه‌های میدانی، ظرفیت بازدارندگی و موقعیت ژئوپلیتیکی خود را به امتیاز سیاسی و جایگاه راهبردی تبدیل کنند.

تحولات اخیر را اگر تنها با ادبیات رسمی بازیگران توضیح دهیم، به خطای تحلیلی می‌رسیم. کاهش سطح درگیری الزاماً به معنای کاهش خصومت نیست؛ همان‌گونه که آغاز مذاکره لزوماً نشانه اعتماد یا اراده برای مصالحه پایدار محسوب نمی‌شود. در منطقه‌ای که بی‌اعتمادی ساختاری، رقابت‌های ژئوپلیتیکی، بحران‌های هویتی و مداخله قدرت‌های فرامنطقه‌ای در هم تنیده‌اند، هر توقف موقت می‌تواند نه پایان بحران، بلکه مقدمه‌ای برای بازآرایی مرحله بعدی آن باشد.

از منظر واقع‌گرایانه، بازیگران زمانی از جنگ فاصله می‌گیرند که ادامه آن پرهزینه شود؛ اما فاصله گرفتن از جنگ به معنای کنار گذاشتن اهداف راهبردی نیست. در چنین وضعیتی، دیپلماسی ادامه رقابت با ابزارهای کم‌هزینه‌تر است و آتش‌بس بیش از آنکه محصول اعتماد باشد، نتیجه محاسبه قدرت، هزینه و بقاست. پرسش اصلی این نیست که سلاح‌ها موقتاً خاموش شده‌اند یا نه؛ پرسش مهم‌تر این است که کدام بازیگر می‌تواند از دل بحران، قاعده‌ای تازه برای نظم منطقه‌ای بسازد.

رفتار ایران، آمریکا و اسرائیل را باید در نسبت با سه مفهوم کلیدی فهمید: بقا، بازدارندگی و موازنه تهدید. هر سه بازیگر از جنگ گسترده پرهیز می‌کنند، اما این پرهیز نشانه صلح‌طلبی ساختاری نیست. آنان می‌کوشند بدون ورود به جنگی تمام‌عیار، موقعیت خود را در معادله جدید منطقه‌ای تثبیت کنند. بنابراین، آنچه در ظاهر «مدیریت بحران» خوانده می‌شود، در عمق خود رقابتی سخت بر سر تعیین قواعد آینده است.

ایران در این معادله تلاش می‌کند نشان دهد امنیت منطقه، به‌ویژه در خلیج فارس، مسیرهای انرژی و ترتیبات امنیتی غرب آسیا، بدون لحاظ‌کردن موقعیت تهران قابل مدیریت نیست. این منطق از منظر ژئوپلیتیکی قابل فهم است؛ زیرا کشوری که در مرکز گره‌های امنیتی منطقه قرار دارد، نمی‌پذیرد از شکل‌دهی به نظم آینده کنار گذاشته شود. با این حال، چالش اصلی برای ایران از همین نقطه آغاز می‌شود: داشتن اهرم فشار کافی نیست. قدرت زمانی ارزش راهبردی پیدا می‌کند که به امتیاز سیاسی، تضمین امنیتی یا قاعده‌ای پایدار تبدیل شود. در غیر این صورت، ظرفیت ژئوپلیتیکی می‌تواند از ابزار چانه‌زنی به منبع فرسایش اقتصادی، امنیتی و دیپلماتیک بدل شود.

آمریکا نیز بیش از آنکه به دنبال حل بنیادین بحران باشد، در پی مدیریت آن است. سیاست واشنگتن در خاورمیانه معمولاً بر کنترل هزینه‌ها، جلوگیری از گسترش جنگ، حفظ جریان انرژی، حمایت از متحدان و محدودسازی دامنه کنش رقبای منطقه‌ای استوار بوده است. تناقض دیرپای سیاست آمریکا نیز در همین‌جاست: از ثبات سخن می‌گوید، اما ثباتی را می‌پذیرد که در آن برتری ساختاری خود و متحدانش حفظ شود. از این منظر، دیپلماسی برای آمریکا الزاماً به معنای پذیرش یک نظم متوازن‌تر نیست؛ بلکه ابزاری برای تنظیم رفتار بازیگران در چارچوبی قابل کنترل است.

اسرائیل در سوی دیگر، منطق تهاجمی‌تری را دنبال می‌کند. از نگاه تل‌آویو، هرگونه کاهش تنش میان ایران و آمریکا، اگر با تضعیف توان منطقه‌ای ایران و نیروهای همسو با آن همراه نباشد، می‌تواند به تثبیت موقعیت تهران در معادلات خاورمیانه منجر شود. بنابراین، اسرائیل می‌کوشد پیش از آنکه هر توافق یا ترتیبی در سطح سیاسی شکل بگیرد، واقعیت میدانی را به سود خود تغییر دهد. این رفتار در چارچوب سیاست «خلق واقعیت روی زمین» قابل فهم است؛ یعنی تغییر موازنه پیش از آنکه دیپلماسی آن را صورت‌بندی کند.

اما مسئله فقط به ایران، آمریکا و اسرائیل محدود نمی‌شود. کشورهای عربی نیز در برابر این وضعیت با معادله‌ای پیچیده روبه‌رو هستند. آنان از یک سو خواهان کاهش تنش، ثبات بازار انرژی و جلوگیری از گسترش جنگ‌اند؛ اما از سوی دیگر نسبت به گسترش نفوذ ایران، سیاست‌های تهاجمی اسرائیل و غیرقابل پیش‌بینی بودن تعهدات آمریکا نگرانی دارند. این کشورها نه می‌خواهند به میدان جنگ نیابتی تبدیل شوند و نه می‌توانند نسبت به بازآرایی قدرت در پیرامون خود بی‌تفاوت بمانند.

به همین دلیل، بسیاری از آنان به جای انتخاب قطعی میان محورهای رقیب، به سمت موازنه‌گری، تنوع‌بخشی به روابط و کاهش وابستگی امنیتی یک‌جانبه حرکت می‌کنند.

در چنین فضایی، خلیج فارس و شرق مدیترانه دیگر صرفاً جغرافیای بحران نیستند؛ به میدان سنجش اعتبار قدرت‌ها تبدیل شده‌اند. امنیت انرژی، آزادی کشتیرانی، مسئله فلسطین، آینده لبنان، نقش نیروهای نیابتی و رقابت ایران و اسرائیل به یکدیگر پیوند خورده‌اند. هر تحول در یک جبهه، محاسبات بازیگران در جبهه‌های دیگر را تغییر می‌دهد. همین اتصال میدان‌هاست که بحران خاورمیانه را پیچیده‌تر و مدیریت آن را دشوارتر کرده است.

از منظر واقع‌گرایی، منطقه گرفتار نوعی معمای امنیتی است. هر بازیگر اقدامات خود را دفاعی معرفی می‌کند، اما همان اقدامات از سوی طرف مقابل تهدیدآمیز تلقی می‌شود. ایران از بازدارندگی سخن می‌گوید، آمریکا از ثبات و آزادی مسیرهای راهبردی، اسرائیل از دفاع پیش‌دستانه و کشورهای عربی از امنیت ملی و مهار بی‌ثباتی. اما برآیند این منطق‌های دفاعی، لزوماً امنیت بیشتر نیست؛ بلکه در بسیاری موارد، ناامنی جمعی را تشدید می‌کند.

نکته انتقادی اینجاست که بسیاری از تحلیل‌ها هنوز اسیر زبان رسمی بازیگران‌اند. وقتی از آتش‌بس سخن گفته می‌شود، آن را نشانه صلح می‌دانند؛ وقتی مذاکره آغاز می‌شود، از گشایش راهبردی حرف می‌زنند؛ و وقتی سطح درگیری کاهش می‌یابد، آن را پایان بحران تلقی می‌کنند. اما در سیاست بین‌الملل، ظاهر دیپلماتیک تحولات نباید جای منطق قدرت را بگیرد. آتش‌بس می‌تواند خرید زمان باشد، مذاکره می‌تواند شکل دیگری از فشار باشد و خویشتنداری نیز گاه بخشی از راهبرد بازدارندگی است.

مسئله اصلی خاورمیانه امروز صرفاً کمبود گفت‌وگو یا فقدان کانال‌های دیپلماتیک نیست؛ بحران عمیق‌تر در نبود یک موازنه پذیرفته‌شده، سازوکار امنیتی فراگیر و قاعده مشترک برای تنظیم رفتار بازیگران نهفته است. گفت‌وگو زمانی می‌تواند به ثبات منجر شود که بر پایه نوعی درک مشترک از حدود قدرت، خطوط قرمز و هزینه‌های نقض موازنه شکل بگیرد. در غیر این صورت، مذاکره نه به سازوکار حل بحران، بلکه به امتداد رقابت با زبانی دیپلماتیک تبدیل می‌شود. تا زمانی که ترتیبات امنیتی منطقه بر حذف یک بازیگر، مهار یک‌جانبه، برتری نظامی یا وابستگی امنیتی به قدرت‌های بیرونی بنا شود، بحران تنها از شکلی به شکل دیگر تغییر خواهد کرد و هر دوره آرامش، مقدمه‌ای برای دور تازه‌ای از بی‌ثباتی خواهد بود.

در این میان، هر یک از بازیگران اصلی بخشی از بحران را مدیریت می‌کنند، اما هیچ‌کدام به‌تنهایی قادر به تولید نظم پایدار نیستند. آمریکا می‌تواند سطح تنش را کنترل کند، از گسترش جنگ جلوگیری کند و از طریق دیپلماسی بحران را مهار نماید، اما مدیریت بحران جایگزین معماری امنیتی منطقه‌ای نمی‌شود. اسرائیل می‌تواند در کوتاه‌مدت با اتکا به قدرت نظامی، واقعیت‌هایی را در میدان ایجاد کند، اما سیاست تهاجمی بدون افق سیاسی، امنیت پایدار تولید نمی‌کند و در نهایت ناامنی را در سطحی گسترده‌تر بازتولید می‌کند. ایران نیز می‌تواند از ظرفیت ژئوپلیتیکی، موقعیت منطقه‌ای و توان بازدارندگی خود برای هزینه‌سازی استفاده کند، اما هزینه‌سازی زمانی ارزش راهبردی دارد که به دستاورد سیاسی، تضمین امنیتی یا قاعده قابل تثبیت تبدیل شود؛ در غیر این صورت، به جای افزایش قدرت چانه‌زنی، می‌تواند به فرسایش منابع و تشدید فشارهای متقابل منجر شود.

از این منظر، خاورمیانه هنوز وارد مرحله صلح نشده است؛ بلکه جنگ از شکل آشکار و مستقیم، به صورت پیچیده‌تری از رقابت راهبردی تغییر شکل داده است. میدان نظامی، دیپلماسی، امنیت انرژی، بازدارندگی، فشار اقتصادی و رقابت نیابتی درهم تنیده‌اند و هیچ‌کدام را نمی‌توان جدا از دیگری تحلیل کرد. بازیگران اصلی نه در پی پایان رقابت، بلکه در تلاش برای تعیین قواعد مرحله بعدی آن هستند. به همین دلیل، هر آتش‌بس، توافق موقت یا کاهش تنش، تا زمانی که پشتوانه‌ای از موازنه پایدار و سازوکار امنیتی قابل قبول نداشته باشد، بیش از آنکه نشانه صلح باشد، مکثی تاکتیکی در دل بحران محسوب می‌شود.

واقعیت بنیادین این است که ثبات در خاورمیانه نه با حذف بازیگران حاصل می‌شود، نه با اتکا به برتری نظامی یک‌جانبه و نه با مدیریت مقطعی بحران‌ها. ثبات زمانی امکان‌پذیر است که موازنه‌ای نسبتاً پذیرفته‌شده شکل بگیرد، هزینه برهم‌زدن آن برای همه طرف‌ها بالا باشد و هیچ بازیگری احساس نکند امنیت او تنها از مسیر ناامن‌سازی دیگران تأمین می‌شود. تا پیش از رسیدن به چنین نقطه‌ای، منطقه به صلح نزدیک نشده است؛ بلکه جنگ را از زبان سلاح به زبان دیپلماسی، بازدارندگی، تحریم، فشار میدانی و مدیریت بحران ترجمه کرده است.

 

ارسال نظر

یادداشت

آخرین اخبار

پربازدید ها