میناب و لامرد هم جنوب ایران بود / چرا جنگطلبان ناگهان نگران جنگزدگان شدهاند؟
آیا مقصر شروع مجدد جنگ ایران بود چنان که آنان میگویند؟ فروپاشی تفاهمنامه اسلامآباد را، در چنین بستری، باید از دلِ توالیِ دقیق رویدادها خواند، نه از دلِ داوریهای پسینی. بخشی از این تفاهمنامه، تعهد آمریکا و اسرائیل به احترام به تمامیت ارضی لبنان بود؛ تعهدی که با تداوم عملیات نظامی اسرائیل در خاک لبنان عملاً بیاثر ماند. بخش دیگر، بندی بود که مدیریت و مشاورهٔ ترتیبات عبور از تنگه هرمز را به ایران وامیگذاشت. در پایان خرداد، نیروی دریایی آمریکا مسیر جایگزینی نزدیک سواحل عمان دایر کرد که همین بند را عملاً دور میزد
در روایت تازه، جنگطلبان بهجای توجیه علنی بمباران، میکوشند شکاف میان مرکز و جنوب را برجسته کنند
امیرحسین مصلی
روزنامهنگار
هر جنگ، کنار میدان نظامیاش، میدان دیگری نیز دارد که کمتر دیده میشود، میدان روایت. در این میدان، آنچه سرنوشتساز است، لزوماً این نیست که چه کسی نخستین گلوله را شلیک کرد؛ بلکه این است که چه کسی موفق میشود در ذهن مخاطب جهانی و داخلی، خود را مدافع جا بزند و طرف مقابل را متجاوز. آنچه این روزها میان تهران و واشنگتن و در حاشیهاش میان رسانههای فارسیزبان داخل و بیرون از ایران در جریان است، نمونهای از همین نبرد دوم است؛ نبردی که برخلاف نبرد نخست، نه با موشک، بلکه با توالیِ گزینشیِ واقعیتها پیش میرود.
برای فهم منطق این نبرد، باید نخست به نقطه آغاز جنگ بازگشت. در روزهای نخست حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، وقتی مدرسه شجره طیبه در میناب و سالن ورزشی در لامرد هدف قرار گرفتند؛ حملهای که بهرغم انکار رسمی سنتکام، بنا بر تحقیق مستقل نیویورکتایمز و بیبیسی وریفای، با موشکی آمریکایی صورت گرفت. در همان روزها، بخش قابلتوجهی از رسانهها و چهرههای اپوزیسیون برونمرزی، از جمله ایران اینترنشنال، جنگ را روایتی از رهاییبخشی معرفی میکردند یعنی خشونت بهعنوان هزینهای موقت در ازای سقوط حکومت. در همین چارچوب بود که شخص رضا پهلوی در پیامی عمومی، مرگ چند سرباز آمریکاییِ کشتهشده در واکنش نظامی ایران را تسلیت گفت، بیآنکه کلمهای درباره کودکان میناب یا لامرد بگوید؛ سکوتی که همان زمان واکنش گسترده برخی تحلیلگران و روزنامهنگاران غیرایرانی را نیز برانگیخت. این گزینشگری، اتفاقی نبود؛ عملکردی منطقی در چارچوب روایتی بود که رنج غیرنظامیان ایرانی را هزینهای پذیرفتنی برای هدفی «بزرگتر» میدید.
اکنون، ماهها بعد، همان صداها زبان دیگری گرفتهاند، نگرانی برای مردم جنوب ایران، همدردی با قربانیان بمباران و محکومیت جنگ. انگار نه انگار که جنایت جنگی در میناب و لامرد هم در جنوب ایران اتفاق افتاده است! در نگاه نخست، این تغییر لحن میتواند بازگشتی به انصاف به نظر برسد. اما اگر آن را نه در انزوا، بلکه در امتداد همان الگوی نخست بخوانیم، تصویر دیگری پدیدار میشود، در فاز اول جنگ، ابزار روایی، توجیه خشونت بود، این باور که بمباران، لطفی در حق مردم ایران است. در فاز کنونی، ابزار روایی عوض شده، اما کارکردش همان مانده است، اینبار بهجای توجیه مستقیم جنگ، مقصر آن تعیین میشود، و آن مقصر، ایران است. هر دو روایت، در ظاهر متضاد، در عملکرد یکساناند، هر دو رنج مردم را نه بهعنوان هدف اصلیِ دلسوزی، بلکه بهعنوان ابزاری برای مشروعیتبخشی به یک نتیجه از پیشتعیینشده به کار میگیرند. تفاوت تنها در این است که روایت تازه، بهجای توجیه علنی بمباران، میکوشد شکاف میان مرکز و جنوب را برجسته کند، این تصور که حاکمیت برای مردم مناطق مرزی ارزشی قائل نیست و از دل همین شکاف، روایتِ «ایران خود آغازگر جنگ بود» را جا بیندازد. مسیر متفاوت است، اما مقصد یکی است، تضعیف انسجام داخلی در برابر فشار خارجی.
اما آیا مقصر شروع مجدد جنگ ایران بود چنان که آنان میگویند؟ فروپاشی تفاهمنامه اسلامآباد را، در چنین بستری، باید از دلِ توالیِ دقیق رویدادها خواند، نه از دلِ داوریهای پسینی. بخشی از این تفاهمنامه، تعهد آمریکا و اسرائیل به احترام به تمامیت ارضی لبنان بود؛ تعهدی که با تداوم عملیات نظامی اسرائیل در خاک لبنان عملاً بیاثر ماند. بخش دیگر، بندی بود که مدیریت و مشاورهٔ ترتیبات عبور از تنگه هرمز را به ایران وامیگذاشت. در پایان خرداد، نیروی دریایی آمریکا مسیر جایگزینی نزدیک سواحل عمان دایر کرد که همین بند را عملاً دور میزد؛ اقدامی که از منظر تهران، تلاشی بود برای خلع تنها اهرم بازدارنده ایران در برابر گزینههای نظامیتر آمریکا.
پاسخ ایران، حمله به کشتیهایی بود که از این مسیر تازه میگذشتند؛ و همین حمله، بهانه از سرگیریِ بمباران آمریکا شد. نکتهای که کمتر بازتاب یافت این است که مقامات آمریکایی، در تحلیل نخستینشان از این حمله، آن را کارِ «جناحی سرکش از تندروهای ایرانی» خواندند که بهزعم آنها میخواست آتشبس را بر هم بزند، توصیفی که تهران رسماً رد کرد و بر یکپارچگیِ تصمیمگیریِ خود پس از جنگ پای فشرد.
پرسش اینجاست که اگر حتی روایت رسمی واشنگتن از شکافی در تصمیمگیریِ تهران سخن میگفت، همان رویداد چگونه در روایت رسانهایِ بعدی، به تصمیمی یکپارچه و از پیشطراحیشده برای نقض تفاهمنامه فروکاسته شد؟
پاسخ را باید در همان الگویی جست که پیشتر توصیف شد، قطعیتِ زودهنگام، وقتی بهسود یک روایت از پیشپذیرفته تمام شود، به شواهد ناقص نیازی ندارد.
اما دلیل این روایتسازیها در باب مقصر جلوه دادن ایران چیست؟ همان جریانهای رسانهای که در فاز نخست جنگ، از میناب و لامرد، هر دو در جنوب کشور، یا سکوت کرده بودند یا رنج قربانیانشان را در سایه توجیه «هزینه لازم رهایی» قرار میدادند، اکنون به بهانه نقض تفاهمنامه توسط ایران، در فاز دوم، ناگهان چابهار، کنارک، بوشهر و هرمزگان را به کانون توجه بدل کردهاند. اما این چرخش چه کارکردی دارد؟
تمرکز گزینشی بر رنج جنوب، نه برای همدردی و همدلی با قربانیان، بلکه برای ساختن این تصور به کار میرود که حاکمیت مرکزی، بهطور نظاممند، جان و امنیت مناطق پیرامونی را کمارزش میشمارد و از دل همین تصور، دو نتیجه همزمان گرفته میشود، نخست، آنکه اگر دولت به مردم جنوب اهمیت نمیدهد، پس دفاع نظامی از این مناطق نیز صرفاً نمایشی سیاسی بوده، نه اقدامی واقعی؛ و دوم، آنکه شکافی که میان مرکز و پیرامون ترسیم میشود، بهتدریج به شکافی در همبستگی ملی در برابر فشار خارجی بدل شود.
این، دقیقاً همان مکانیسمی است که در ادبیات مطالعات جنگ و رسانه با عنوان «روایتسازی برای شکاف اجتماعی» شناخته میشود، دشمن یا رقیب خارجی، بهجای حمله مستقیم به انسجام داخلی یک کشور، رنج واقعیِ بخشی از جامعه را برجسته و آن را در قاب «بیاعتناییِ مرکز» قرار میدهد؛ نتیجه، بیاعتمادی داخلی است، نه همبستگی. نکته حیاتی اینجاست که مسئله، انکار رنج جنوب نیست چون رنج واقعی و مستند است، بلکه پرسش این است که چه کسی، با چه هدفی و در چه توالیِ زمانی، از این رنج برای چه روایتی بهره میبرد. توجه به قربانیان جنوب، وقتی از دل دلسوزی راستین برخیزد، وظیفهای اخلاقی و رسانهای است؛ اما وقتی تنها در خدمت اثبات یک نتیجه سیاسیِ از پیشتعیینشده که ایران آغازگر و مقصر جنگ است، به کار گرفته شود، از حوزه همدلی خارج و وارد حوزه ابزارسازی میشود.
در پرداختن به روایتها باید میان سه مقوله متمایز، تمایز گذاشت، گزارشِ رویداد، تحلیلِ روابط علّی میان رویدادها و داوریِ ارزشی درباره آنها. نخستین، وظیفه خبرنگاری است؛ دومی، وظیفه تحلیلگر؛ سومی، اگر پیش از تکمیل دو مرحله نخست و بدون شواهد کافی صادر شود، دیگر داوری نیست، تبلیغ است یا همان پروپاگاندا.
روایتِ «ایران مقصر است»، در شکل کنونیاش، دقیقاً از این مسیر سوم عبور میکند، نتیجهای که پیش از تحلیل کامل زنجیره رویدادها از جمله نقش گذرگاه جایگزین در نقض روح تفاهمنامه، بهعنوان واقعیتی مسلم عرضه میشود.
آنچه در نهایت باید مخاطب را نگران کند، خودِ جنگ نیست؛ سرعتی است که در آن، روایتهای ساده و قطعی جای تحلیل چندلایه را میگیرند و پیوستگیِ همان دستِ روایتگری که دیروز جنگ را توجیه میکرد و امروز مقصرش را مییابد. تشخیص همین تفاوت میان تحلیلی که در پی فهم است و روایتی که در پی مشروعیتبخشی به یک طرف از عهده هیچ مخاطبی برنمیآید، مگر آنکه پیش از پذیرفتن هر داوری، نخست از خود بپرسد که این روایت، به سود کدام تصمیمِ بعدی تمام میشود؟