کد خبر : 176177 |

این آخرین نبرده؟ نگاهی به شباهت‌های رضا پهلوی و محمود احمدی نژاد به بهانه‌ی گزارش نیویورک‌تایمز

حقیقتِ تلخ این است که هم احمدی‌نژاد و هم پهلوی، هر دو نشانه‌ی یک خلأند، خلأِ نهاد. در جامعه‌ای که احزاب مستقل ضعیف‌اند، رسانه‌ها دوقطبی‌اند، و اعتماد عمومی فرسوده شده، طبیعی است که سیاست به سمتِ چهره‌ها بلغزد. مردم خسته، معمولاً اول دنبالِ «فرد» می‌گردند، بعد تازه می‌پرسند برنامه چیست. 

اهمیت گزارش نیویورک‌تایمز در آشکار کردنِ نوعی نگاهِ ساده‌انگارانه به ایران است

 

امیرحسین مصلی

روزنامه‌نگار

به بهانه‌ی گزارش نیویورک‌تایمز درباره‌ی طرحی که نام محمود احمدی‌نژاد را در سناریوی «پس از حمله به بیت رهبری» وارد کرده بود، یک سوءتفاهم قدیمی دوباره خود را نشان می‌دهد؛ ماجرا از این قرار است که در ظاهر، رضا پهلوی در رسانه‌ها گزینه‌ی پررنگ‌تری برای پروژه آمریکا و اسرائیل به نظر می‌رسید، چهره‌ای که سال‌ها بخشی از رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور، او را به‌عنوان بدیل محتمل جمهوری اسلامی برجسته کرده بودند. اما آنچه این گزارش و حاشیه‌هایش آشکار کرد، نه رقابتِ دو چهره، بلکه یک بیماری ریشه‌دارتر در سیاست ایران و حتی در نگاهِ قدرت‌های خارجی به ایران است، تقلیلِ یک جامعه‌ی پیچیده به چند اسمِ آشنا به مثابه منجی!

این فقط خطای رسانه‌ای نیست؛ یک خطای تحلیلیِ عمیق است. گویی هنوز بسیاری تصور می‌کنند ایران را می‌توان با جابه‌جاییِ چهره‌ها فهمید یا اداره کرد؛ انگار جامعه نه شبکه‌ای پیچیده از نیروهای اجتماعی، شکاف‌های طبقاتی، حافظه‌های تاریخی و بحران‌های انباشته، بلکه صحنه‌ای خالی است که کافی است یک «نام» روی آن قرار بگیرد تا بقیه مسائل خودبه‌خود شکل بگیرد. همین نگاه بود که زمانی از احمدی‌نژاد «معجزه‌ی هزاره» ساخت و امروز، در شکلی دیگر، از رضا پهلوی تصویری نجات بخش می‌سازد که گاه بیشتر رسانه‌ای است تا سیاسی.

شباهتِ احمدی‌نژاد و پهلوی دقیقاً همین‌جاست؛ نه در عقاید، نه در موقعیت تاریخی و نه حتی در پایگاه اجتماعی، بلکه در نوع رابطه‌ای که با بحران برقرار می‌کنند.

هر دو، به شکلی متفاوت، محصولِ ضعفِ نهادهای سیاسی‌اند. احمدی‌نژاد زمانی بالا آمد که بخش بزرگی از جامعه از زبان رسمیِ سیاست خسته شده بود؛ او با زبانِ ساده، خشمگین، تحقیرکننده و دوگانه‌ساز وارد شد و این توهم را ایجاد کرد که می‌توان پیچیدگی‌های اقتصاد، سیاست خارجی و ساختار قدرت را با شعارهای تند و اراده‌گراییِ فردی حل کرد. او نه فقط نتیجه‌ی یک بحران بود، بلکه خود به تشدیدِ همان بحران کمک کرد، یعنی بی‌اعتمادی به تخصص، تخریبِ گفت‌وگوی عمومی، و تبدیلِ سیاست به میدانِ هیجان و نفرت.

رضا پهلوی نیز، هرچند در موقعیتی کاملاً متفاوت، از دلِ نوع دیگری از فرسودگی نیرو می‌گیرد، فرسودگیِ امید.

بخشی از جامعه، به‌ویژه در سال‌های اخیر، آن‌قدر از بن‌بست سیاسی، سرکوب، بحران اقتصادی و فروپاشیِ افقِ آینده خسته شده که آمادگی دارد هر «تصویرِ آشنا» را به‌عنوان راه نجات بپذیرد. در چنین وضعی، نوستالژی به‌تدریج جای سیاست را می‌گیرد. گذشته، نه به‌عنوان موضوعِ نقد تاریخی، بلکه به‌عنوان پناهگاهِ روانی بازسازی می‌شود.

این‌جاست که نامِ پهلوی، برای بخشی از افکار عمومی، کمتر یک پروژه‌ی سیاسی و بیشتر یک واکنشِ عاطفی به وضعیتِ موجود می‌شود.

اما سیاستی که بر واکنشِ عاطفی بنا شود، هرچقدر هم در لحظه پرسر‌وصدا باشد، الزاماً توانِ ساختن ندارد. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که احمدی‌نژاد و پهلوی، با همه‌ی تفاوت‌هایشان، به هم نزدیک می‌شوند، هر دو بیش از آن‌که بر نهاد تکیه کنند، بر تصویر تکیه دارند؛ یکی تصویرِ «مردِ ضدسیستمِ درونِ سیستم»، دیگری تصویرِ «نجات‌بخشِ بیرونِ سیستم». در هر دو حالت، جامعه به‌جای آن‌که به سمتِ سازمان‌یابی، نهادسازی و بازسازیِ اعتماد عمومی حرکت کند، دوباره به انتظارِ فرد می‌نشیند. و تاریخِ معاصرِ ایران بارها نشان داده که این انتظار، معمولاً به ناامیدیِ بزرگ‌تری ختم می‌شود.

مسئله فقط این نیست که سیاستِ فردمحور شکست می‌خورد؛ مسئله این است که پیش از شکست، جامعه را هم فرسوده می‌کند. احمدی‌نژاد با قطبی‌سازیِ شدید، با تقسیمِ جامعه به «مردم واقعی» و «دشمنان مردم»، به تخریبِ زبانِ مشترک کمک کرد. هر مخالفی یا خائن بود یا وابسته یا مانعِ پیشرفت. امروز نیز در بخشی از فضای هوادارانِ پهلوی، همین منطق البته با زبانی متفاوت دیده می‌شود، هر منتقدی متهم به خدمت به جمهوری اسلامی می‌شود، هر تردیدی نشانه‌ی خیانت تلقی می‌شود، و هر پرسش درباره‌ی برنامه، ساختار یا پاسخ‌گویی، به حاشیه رانده می‌شود. این شباهت اتفاقی نیست؛ محصولِ سیاستی است که به‌جای تحملِ تکثر، به‌دنبالِ بسیجِ هیجانی است.

از همین منظر، گزارش نیویورک‌تایمز اهمیت پیدا می‌کند. اهمیتش نه در خودِ احمدی‌نژاد، بلکه در آشکار کردنِ نوعی نگاهِ ساده‌انگارانه به ایران است؛ نگاهی که گمان می‌کند می‌توان کشوری با این حجم از پیچیدگیِ تاریخی، قومی، اجتماعی و سیاسی را با چند چهره مدیریت کرد. این همان خطایی است که هم دستگاه‌های امنیتی در غرب و هم رسانه‌های بین المللی بارها در خاورمیانه مرتکب شده، اشتباه گرفتنِ «چهره‌ی شناخته‌شده» با «نیروی سیاسیِ واقعی». اما جامعه، برخلاف رسانه، با تصویر اداره نمی‌شود.

تصویر می‌تواند هیجان تولید کند، اما نمی‌تواند اعتمادِ پایدار، سازوکارِ سیاسی و ثباتِ اجتماعی بسازد.

حقیقتِ تلخ این است که هم احمدی‌نژاد و هم پهلوی، هر دو نشانه‌ی یک خلأند، خلأِ نهاد. در جامعه‌ای که احزاب مستقل ضعیف‌اند، رسانه‌ها دوقطبی‌اند، و اعتماد عمومی فرسوده شده، طبیعی است که سیاست به سمتِ چهره‌ها بلغزد. مردم خسته، معمولاً اول دنبالِ «فرد» می‌گردند، بعد تازه می‌پرسند برنامه چیست. و دقیقاً همین‌جاست که چرخه‌ی بحران بازتولید می‌شود؛ چون فرد، هرقدر هم پرنفوذ و پرسر‌وصدا باشد، جای نهاد را نمی‌گیرد.

شاید مهم‌ترین آسیبی که این دو جریان، هرکدام به شکلی متفاوت به ایران زده‌اند، همین باشد، عادت دادنِ جامعه به سیاستِ میان‌بُر. این تصور که می‌توان بدون بازسازیِ نهادهای مدنی، بدون فرهنگِ گفت‌وگو، بدون تحملِ مخالف، و بدون مشارکتِ واقعیِ جامعه، فقط با آمدنِ یک چهره از بحران عبور کرد. اما بحرانِ ایران، بحرانِ یک فرد نیست که با فردِ دیگری حل شود؛ بحرانِ ساختارها، بی‌اعتمادی‌ها و زخم‌های انباشته‌ای است که با تغییرِ اسم‌ها ناپدید نمی‌شوند.

اما چرا جامعه‌ای که بارها هزینه‌ی سیاستِ شخصیت‌محور را پرداخته، هنوز این‌قدر آماده‌ی پناه بردن به چهره‌هاست؟ پاسخ احتمالاً تلخ‌تر از آن است که دوست داریم بپذیریم؛ وقتی نهادها فرو می‌ریزند، آدم‌ها به اسطوره پناه می‌برند. و اسطوره، هرچقدر هم در لحظه تسکین‌بخش باشد، جای سیاست را پر نمی‌کند.