کد خبر : 181426 |

هیاهو برای تقلید صدای سعید شکیبا، سکوت در قبال ترور عباس آخوندی! چگونه خشونت جای آزادی بیان را می‌گیرد؟

ماشین ترور راه افتاد؟ ماجرای سعید شکیبا مهم‌تر است یا ترور عباس آخوندی

وقتی مسیر مسالمت‌آمیز اعتراض بسته بماند و مسیر خشونت‌آمیز، چه از سوی گروهک‌های مسلح در حاشیه، چه از سوی افرادی ناشناس در پایتخت، با سکوت یا ابهام روبه‌رو شود، جامعه به‌تدریج این پیام را دریافت می‌کند که تنها زبان مؤثر، زبان اسلحه است. دقیقاً همین پیام است که اسرائیل و آمریکا، در تلاش برای دامن‌زدن به ناامنی داخلی و احتمالاً جنگ داخلی در ایران، بیش از هر چیز خواهان آن‌اند؛ چرا که انسجام اجتماعی، تنها سپری است که تا امروز مانع تحقق کامل اهداف آنان شده است.

تمسخر یک مقام، تهدیدی جدی تلقی می‌شود؛ تهدید به جان یک منتقد، نه

 

 

امیرحسین مصلی

روزنامه‌نگار

پنج‌شنبه بیست‌وسوم مهر، جبهه‌ی اصلاحات ایران از بازداشت فردی مسلح خبر داد که، به روایت این تشکل، قصد ترور عباس آخوندی، وزیر پیشین راه و شهرسازی، را پس از سخنرانی او در نشست بنیاد باران داشته است. با این حال هنوز هیچ نهاد رسمی حتی یک کلمه درباره‌ی این حادثه نگفته است.

آنچه در کتابخانه‌ی ملی گذشت

بر اساس روایت بنیاد باران و جبهه‌ی اصلاحات، مهاجم در پارکینگ محل نشست، خود را به راننده‌ی آخوندی به‌عنوان نیروی حراست معرفی کرد، روی صندلی عقب خودرو نشست، اسلحه‌ای پشت سر راننده گرفت و از او خواست سکوت کند. وقتی راننده دید مهاجم مشغول بازکردن چند پاکت روی صندلی عقب است، از خودرو بیرون پرید؛ درگیری درگرفت و او موفق شد خشاب سلاح را از دست مهاجم خارج کند. نیروهای حراست، پس از مشاهده‌ی صحنه در دوربین‌های مداربسته، فرد را هنگام خروج از محل بازداشت کردند. جواد امام، از اعضای بنیاد باران، گفته فرد بازداشت‌شده از ارتباط با گروهی پنج یا شش‌نفره سخن گفته که قصد حذف شماری از چهره‌های مطرح کشور را داشته و حتی نام چند هدف احتمالی دیگر را نیز مطرح کرده است؛ ادعایی که تا این لحظه نه تأیید رسمی شده و نه رد. عباس آخوندی خود، در واکنشی تلخ و پرمعنا، یادآور شد پنجم مهر ۱۳۶۰ نیز هدف پنج گلوله‌ی سازمان مجاهدین خلق قرار گرفته بود؛ فاصله‌ی این دو رویداد، نزدیک به چهار دهه و نیم است.

سکوتی که خودش خبر شد

آنچه این پرونده را از یک خبر امنیتی ساده فراتر می‌برد، واکنش نهادهاست، نه خودِ حادثه. بنیاد باران رسماً به چند روز بی‌خبری اعتراض کرد؛ نه نیروی انتظامی، نه وزارت اطلاعات، نه قوه‌ی قضاییه، هیچ‌کدام تا نگارش این گزارش توضیح مستقلی درباره‌ی هویت مهاجم، انگیزه‌اش یا صحت ادعای او درباره‌ی وجود گروهی دیگر ارائه نداده‌اند.

این سکوت را باید با سرعت واکنش همین نهادها در پرونده‌های دیگر سنجید؛ وقتی چهره‌ای مانند یک تقلیدصدا کننده‌ی شناخته‌شده، در فضای مجازی طنزی سیاسی می‌سازد، معمولاً ظرف ساعاتی، هم پرونده‌ی قضایی تشکیل می‌شود و هم خبرش رسانه‌ای. اما وقتی سخن از اسلحه‌ای واقعی در دست مهاجمی واقعی است که نام چند چهره‌ی دیگر را هم به‌عنوان هدف برده، دستگاه اطلاع‌رسانی رسمی، دست‌کم در همان روزهای نخست، ترجیح داد سکوت کند. این نابرابری در واکنش، به‌خودی‌خود پیامی است: تمسخر یک مقام، تهدیدی جدی تلقی می‌شود؛ تهدید به جان یک منتقد، نه.

زاهدانی که ترور در آن عادی شده

هم‌زمان، در جغرافیایی دیگر از کشور، ترور دیگر نیازی به تفسیر ندارد و علنی رخ می‌دهد. در هفته‌های اخیر، هسته‌های وابسته به گروهک جیش‌العدل، با بمب‌گذاری کنار جاده‌ای، دست‌کم چند نیروی سپاه و پلیس را در سیستان و بلوچستان به قتل رسانده‌اند؛ از جمله افسانه عقیلا، از نیروهای سپاه، که هفدهم مهر در منطقه‌ی چشمه‌زیارت زاهدان کشته شد، تنها چند روز پس از قتل یک زن دیگر از همین نهادها. در همان بازه، گروهبان محمدعلی شهریاری از نیروی انتظامی نیز در مهرستان جان باخت. یک کارشناس صداوسیما، بدون ارائه‌ی سند مستقل، مدعی نقش امارات در این موج اخیر ترور شد؛ ادعایی که باید آن را، مانند بسیاری گزاره‌های مشابه در این پرونده، تا ارائه‌ی مدرک، گمانه دانست نه واقعیت.

ادعایی که رد شد

در پرونده‌ای جداگانه، سازمان مجاهدین خلق مدعی شد عناصرش به ساختمان ستاد قوه‌ی قضاییه در تهران حمله کرده‌اند؛ ادعایی که رسانه‌های داخلی، از جمله تسنیم، همان روز با استناد به «پیگیری از منابع مختلف» به‌صراحت تکذیب کردند و آن را تلاشی ناشیانه برای خروج این گروهک از انزوای رسانه‌ای خواندند، با یادآوری اینکه ادعای مشابهی نیز سال گذشته مطرح و بی‌پایه از آب درآمده بود. در نبود هرگونه گزارش تصویری، شاهد مستقل یا تأیید غیردولتی، این ادعا را باید در حد یک گزاره‌ی تبلیغاتی گروهکی به‌شدت منزوی دانست، نه رویدادی محقق‌شده.

درسی که تاریخ ایران یک‌بار داده و شنیده نشده

ایران این الگو را پیش‌تر تجربه کرده است. موج ترورهای سازمان مجاهدین خلق در دهه‌ی شصت، صدها مقام و شهروند عادی را کشت، اما پیامد آن تنها کشته‌شدگان نبودند؛ فضای سیاسی کشور برای دهه‌ها امنیتی شد و هر صدای منتقد، با برچسب همدستی با تروریسم، سرکوب‌پذیرتر گشت.

قتل‌های زنجیره‌ای نویسندگان و روشنفکران در ۱۳۷۷، و پس از آن، سوءقصد به سعید حجاریان در ۱۳۷۹ که او را تا پایان عمر از تحرک جسمی محروم کرد، نمونه‌های دیگری بودند که جامعه و نهادهای رسمی هرگز به‌شکلی که بازدارندگی واقعی ایجاد کند، با آن‌ها برخورد نکردند؛ نه دادخواهی کامل صورت گرفت، نه فرهنگ عمومی در برابر خشونت سیاسی مصونیت یافت. در اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ نیز، خشونت از هر دو سو بالا گرفت و شماری از مأموران در کنار معترضان جان باختند؛ نشانه‌ای از همان چرخه‌ای که هر بار، به‌جای درس‌گرفتن، تکرار می‌شود.

وقتی راه مسالمت‌آمیز بسته می‌ماند

اینجاست که باید پرسشی اساسی‌تر مطرح کرد. چهره‌هایی چون میرحسین موسوی و مصطفی تاج‌زاده، از جمله نمادهای مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز در ایران، سال‌هاست در حصر و زندان به سر می‌برند، بی‌آنکه صدایشان فرصت واقعی برای اثرگذاری بیابد. در همان حال، منتقدانی که تنها یک توییت یا یک جمله منتشر کرده‌اند، با سرعت بازداشت و مشمول پرونده‌سازی می‌شوند. 

نمونه‌ای عینی از این نابرابری رسانه‌ای و قضایی را می‌توان دید. سعید شکیبا، دوبلور و طنزپرداز اینستاگرامی با بیش از یک میلیون دنبال‌کننده، سه‌شنبه بیست‌ویکم مهر، یعنی دقیقاً همان روزی که آخوندی هدف سوءقصد قرار گرفت، ویدیویی طنز با تقلید صدای رهبر پیشین در شب شعری را منتشر کرد که بعضا در آن اشعار طنز هم خوانده می‌شد و رهبری مشکلی نداشت. کمتر از بیست‌وچهار ساعت بعد، دادسرای تهران برایش پرونده قضایی تشکیل داد، میزان، خبرگزاری قوه‌ی قضاییه، آن را رسماً اعلام کرد، و صفحه‌اش با دستور قضایی از دسترس خارج شد؛ واکنشی که به گفته‌ی برخی کاربران و خبرنگاران، بیش از آنکه با جرمی واقعی متناسب باشد، در پی ایجاد رعب و بازدارندگی برای دیگران بود. در همان بازه‌ی زمانی، درباره‌ی مردی مسلح که با اسلحه‌ی واقعی و نام چند هدف دیگر در جیب، قصد جان یک وزیر پیشین را داشت، همان دستگاه رسانه‌ای، تا این لحظه سکوت کرده است.

وقتی آزادی بیان، حتی در قالب یک شوخی بی‌آزار، با سرعت و قاطعیت سرکوب می‌شود، اما خشونت واقعی با سکوت و ابهام پاسخ می‌گیرد، جامعه از این تبعیض آشکار، تنها یک درس می‌گیرد؛ اینکه حرف‌زدن خطرناک‌تر از اسلحه‌کشیدن است. این برداشت، نه‌تنها بی‌اعتمادی به حاکمیت را عمیق‌تر می‌کند، که فضا را برای جایگزینی تدریجی مبارزه‌ی مسالمت‌آمیز با گرایش‌های خشن‌تر آماده می‌سازد؛ چرخه‌ای که در نهایت، جامعه را دوقطبی‌تر و کشور را در برابر دشمنانی که دقیقاً به‌دنبال همین شکاف‌اند، آسیب‌پذیرتر می‌کند.

این نابرابری در برخورد، پیامدی فراتر از بی‌عدالتی فردی دارد؛ وقتی مسیر مسالمت‌آمیز اعتراض بسته بماند و مسیر خشونت‌آمیز، چه از سوی گروهک‌های مسلح در حاشیه، چه از سوی افرادی ناشناس در پایتخت، با سکوت یا ابهام روبه‌رو شود، جامعه به‌تدریج این پیام را دریافت می‌کند که تنها زبان مؤثر، زبان اسلحه است. دقیقاً همین پیام است که اسرائیل و آمریکا، در تلاش برای دامن‌زدن به ناامنی داخلی و احتمالاً جنگ داخلی در ایران، بیش از هر چیز خواهان آن‌اند؛ چرا که انسجام اجتماعی، تنها سپری است که تا امروز مانع تحقق کامل اهداف آنان شده است. برخورد سلیقه‌ای با منتقدان مسالمت‌جو، در میانه‌ی چنین جنگی، نه خدمتی به امنیت ملی، که هدیه‌ای ناخواسته به همان پروژه‌ای است که ادعا می‌شود باید در برابرش ایستاد.