پروژهی «ایراندوستی» نه در سطح خطابه، که در سطح تربیت، ناکام مانده است
چوبه دار، پاک کردن صورت مسئله جای حل آن؛ مگر جوانان محکوم به اعدام محصول تربیت ایدئولوژیک همین حاکمیت نیستند؟
حاکمیت چهار دهه از بودجهی عمومی در تربیت ایدئولوژیک خرج کرده است مثل آموزش و پرورش، صداوسیما، نهادهای فرهنگی، تبلیغات دینی و برنامههای به اصطلاح «هویتساز». هدف روشن بود، پرورش شهروندی وفادار، متدین و دلبستهی نظام. اگر نتیجهی این سرمایهگذاری، حتی در روایت خود حاکمیت، جوانی باشد که به «کودتا» و «محاربه» و «همکاری با دولت متخاصم» متهم میشود، باید پرسید پروژه کجا شکست خورده است؟
اعدام شدگان محصول مستقیم و تمامعیار پروژهی فرهنگی و تربیتی حاکمیت هستند. نه حاصل «غربزدگی» و دشمن!
امیرحسین مصلی
روزنامهنگار
از بیستوهشتم اسفند ۱۴۰۴ که میزان، رسانهی قوهی قضاییه، از اعدام سه بازداشتی دیماه به اتهام محاربه و همکاری با دشمن خبر داد، شمار اعدامشدگان تا امروز بالا رفته است. هر روز یک نامی تازه به گوش میرسد. در میان این هیاهو، پرسشی کمتر شنیده میشود که این جوانان از کجا آمدهاند؟
نسلی که در ساختار همین حاکمیت تربیت شد
نگاهی به شناسنامهی برخی از این پروندهها نکتهای را نشان میدهد. در پروندهی موسوم به «میدان علیخانی» اصفهان، دوازده تن با حکم اعدام روبهرو شدهاند و چند تنشان در ۱۳۸۵ و ۱۳۸۶ زاده شدهاند، یعنی نزدیک به سه دهه پس از انقلاب. نه انقلاب را دیدهاند و نه جنگ را به یاد دارند؛ از نخستین کلاس درس تا آخرین ساعت تماشای تلویزیون، همهچیزشان در قلمرو همین حاکمیت گذشته است.
در گزارشها از جوانهایی از شهرهای کوچک و محروم گفته شده که اعدام شدند یا محکوم به اعدام هستند، شهرکرد، محلات، قوچانو… . خانوادهها و وکلا در موارد متعدد از نبود سابقهی کیفری و از معیشت شکنندهی آنان گفتهاند. این وضعیت را باید با احتیاط بیان کرد. نمیتوان از چند پروندهی شناختهشده یک قاعدهی آماری ساخت، و پژوهش مستقل و میدانی هنوز ممکن نشده است. اما اگر در گفتهی خانوادهها و وکلا، حتی در بخشی از پروندهها، حقیقتی باشد، تصویر روشن میشود.
آنان همه پس از انقلاب ۱۳۵۷ به دنیا آمدهاند. درس دینی و تعلیمات اجتماعی را در مدرسههای جمهوری اسلامی خواندهاند. صبحها سرودهای مراسم مدرسه و عصرها برنامههای تلویزیون رسمی همراهشان بوده است. بسیاری نیز هرگز از مرزهای ایران بیرون نرفتهاند.
به بیان دیگر، اینان محصول مستقیم و تمامعیار پروژهی فرهنگی و تربیتی حاکمیت هستند. نه حاصل «غربزدگی» و دشمن!
اگر روایت رسمی درست باشد؟
در غیاب دادرسی عادلانه، علنی و با هیئت منصفه، تشخیص راست و دروغ ناممکن است. اعترافهای تلویزیونی پیش از برگزاری دادگاه پخش شدهاند. حاکمیت در گذشته در مسائل امنیتی بارها روایتی ارائه کرده که بعدها با واقعیت نمیخواند. بنابراین پذیرش بیچونوچرای روایت رسمی مقدور نیست.
اما فرض کنیم همهی ادعاهای قوه قضاییه درست باشد. فرض کنیم برخی از این جوانان سلاح کشیدهاند، خودرویی را آتش زدهاند، یا حتی در مرگ مأموران نقش داشتهاند. در این صورت چه میشود؟
آنگاه پرسش به جای دیگری منتقل میشود. جامعهشناسی به ما میآموزد که خشونت جمعی از خلأ برنمیخیزد. وقتی بخشهایی از یک نسلی در سرتاسر کشور، به این نتیجه برسد که برای شنیده شدن راهی جز خیابان و خشم ندارد، دیگر پروندهی «چند فرد منحرف» در کار نیست. نظام تربیتی و اجتماعیای در کار است که چنین نتیجهای را بازتولید کرده است.
حاکمیت چهار دهه از بودجهی عمومی در تربیت ایدئولوژیک خرج کرده است مثل آموزش و پرورش، صداوسیما، نهادهای فرهنگی، تبلیغات دینی و برنامههای به اصطلاح «هویتساز». هدف روشن بود، پرورش شهروندی وفادار، متدین و دلبستهی نظام. اگر نتیجهی این سرمایهگذاری، حتی در روایت خود حاکمیت، جوانی باشد که به «کودتا» و «محاربه» و «همکاری با دولت متخاصم» متهم میشود، باید پرسید پروژه کجا شکست خورده است؟
مثل این است که معماری چهل و چند سال بنایی را با پول مردم بالا برده باشد و حالا از فروریختن دیوارها بنالد، بیآنکه به نقشه نگاه کند. سعدی گفته است: «خشت اول چون نهد معمار کج / تا ثریا میرود دیوار کج».
سه شکست در یک پروژه
ابتدا شکست اقتصادی. این اعتراضات با اعتصاب بازاریان و کسبه در ۷ دیماه و بر سر سقوط ارزش پول ملی آغاز شد. جوانی که در شهرستان به دنیا آمده و خانوادهاش دهههاست با تورم و بیثباتی دستوپنجه نرم میکند، روایت «عدالت اجتماعی» را در زندگیاش تجربه نکرده است. شعار با تجربه نمیخواند.
سپس شکست ایدئولوژیک. تربیت ایدئولوژیک اگر موفق بود، حاصلش وفاداری بود، نه اعتراض. هرچه رسانهی رسمی بلندتر گفته، جوان کمتر باور کرده. این شکاف میان گفتار و تجربه، تاریخ ایران را بارها دیده است. نسل انقلابی نیز ۱۳۵۷ بسیاریشان محصول مدارس و دانشگاههای نوین دوران پهلوی بودند. هر نظامی که مدرسه میسازد، بدون آنکه بخواهد منتقدانش را هم میپرورد. تفاوت در این است که برخی نظامها از این پرسش یاد میگیرند و برخی آن را سرکوب میکنند.
در انتها نیز شکست ملیگرایی. مصراع آشنای فردوسی، «چو ایران نباشد تن من مباد»، در این سرزمین هنوز زنده است. اما اگر دولتی، به جای پیوند دادن جوان با سرزمین و تاریخ و زبانش، او را در موضع «دشمن» بنشاند، یا او را به جایی برساند که به باور خودِ حاکمیت «عامل بیگانه» شده، آنگاه ملیگرایی به شکست رسیده است. در این روایت، پروژهی «ایراندوستی» نه در سطح خطابه، که در سطح تربیت، ناکام مانده است.
تناقض بزرگ
یک تناقض آشکار هم هست. اگر این جوانان واقعاً «تروریست» و «عامل بیگانه» باشند، یعنی نظام بودجهی گزاف تربیتیاش را برای پرورش مزدور خرج کرده است. و اگر بیگناه یا درگیر پروندههایی غیرشفاف باشند، یعنی نظام فرزندان خود را بدون دادرسی عادلانه به دار میسپارد.
در هر دو حالت، پاسخ حاکمیت به شکستِ تربیت، حذف محصول است، نه بازنگری در فرایند. رفتار منطقی یک نظام مسئول پس از چنین هشداری، بازبینی سیاستهای تربیتی و گشودن دادرسی علنی و شنیدن صدای خانوادههای داغدار است.
یک ملاحظهی ضروری
یک تحلیل جامعهشناختی نباید به توجیه خشونت بدل شود. مأموران کشتهشده هم جوانانی از همین جامعه و اغلب از همین اقشار بودند، و خانوادههایشان سوگوارند. هیچ ناکامی اجتماعی کشتن را موجه نمیکند. اما درست به همین دلیل، رسیدگی به این پروندهها نیازمند دادگاه علنی، وکیل مستقل، بازجویی بدون شکنجه و هیئت منصفه است. دادرسی شفاف هم حق متهم است و هم تنها راه شناختن حقیقت برای قربانیان. اعدام بدون چنین دادرسی، نه عدالت را برقرار میکند و نه حقیقت را روشن.
چه باید کرد؟
نسلی که امروز بر چوبهی دار میرود، نه از مریخ آمده و نه از جایی بیرون از تاریخ این سرزمین. فرزند همین مدرسهها و همین خیابانها و همین سفرههای خالی است.
مسئله دیگر فقط این نیست که «آیا آنان گناهکارند؟». پرسش بزرگتر این است که چرا نسلی که حاکمیت خود پرورده، چنین از او دور شده است؟ تا پاسخی صادقانه و علنی به آن داده نشود، هر اعدام تازه فقط یک پایان نیست. نشانهی ادامهی همان پرسش است.