«عمو لینزی» و بحران عاملیت در اپوزیسیون؛ چرا از سناتوری جنگطلب، منجی آزادی ساخته شد؟
هایدگر میگوید انسان در حالت روزمرگی، اغلب زندگی خودش را نمیزید؛ او اجازه میدهد «دیگران» بهجای او زندگی کنند. این «دیگران» کسان مشخصی نیستند؛ فضایی نامرئی از عرف، شایعه و اجماع جمعیاند که از پیش تعیین میکنند چه چیزی مهم است، از چه باید ترسید، به چه کسی باید امید بست. فرد در این وضعیت، بهجای آنکه خودش دربارهٔ گراهام تحقیق کند، پروندهٔ سیاسیاش را بخواند، سوابق رأیهایش دربارهٔ عراق و لیبی و اوکراین را بررسی کند، صرفاً به این بسنده میکند که «عدهٔ دیگری» گفتهاند او دوست ایران است.
آیا اپوزیسیون ایرانی حاضر است، حتی دربارهٔ کسانی که دوستشان میدارد، بیندیشد؟ یا هر بار، عمویی تازه از راه دور خواهد رسید و دوباره، بیآنکه بپرسند به کجا میرود، به کاروانش خواهند پیوست؟
امیرحسین مصلی
روزنامهنگار
سناتور لینزی گراهام، بهعلت «بیماریای ناگهانی»، در ۷۱ سالگی درگذشت. کاخ سفید و متحدان جمهوریخواهش به سوگ نشستند و در فضای مجازی و رسانهای آمریکا، تئوریهای توطئه دربارهٔ مسمومیتش به دست ایران یا روسیه شکل گرفت؛ رسانههای نزدیک به حاکمیت ایران نیز، در سوی مقابل، مرگ او را با لحنی آشکارا شادمانه و با عنوانهایی چون «ضدایرانیترین سناتور آمریکا» پوشش دادند.
صرفنظر از اینکه این شایعات تا چه حد مستند باشند و در حال حاضر هیچ مدرکی آنها را تأیید نمیکند، خودِ شکلگیری این روایتها میتواند برای ایران در بزنگاهی حساس، در بحبوحهٔ احتمال فروپاشی آتشبس و تشدید تنش در تنگهٔ هرمز، هزینهای سیاسی و دیپلماتیک به همراه بیاورد؛ فارغ از حقیقت ماجرا، اتهام کافی است تا روایتی تازه از «دست ایران در ترور سیاستمداران غربی» شکل بگیرد. اما آنچه در این گزارش تحلیل خواهد شد، نه معمای مرگ او، بلکه پدیدهای بهمراتب عجیبتر است، سوگواری بخشی از اپوزیسیون ایرانی، بهویژه جریان سلطنتطلب و طرفداران رضا پهلوی، برای مردی که سراسر زندگی سیاسیاش را صرف طبل جنگ کرده بود.
عمویی که هرگز عموی ایرانیان نبود
رضا پهلوی، در پیام تسلیت خود، از گراهام با عنوان «دوستی استوار برای مردم ایران» یاد کرد و نوشت که حمایت او از آنچه پهلوی «انقلاب شیر و خورشید» مینامد، به او در میان ایرانیان لقب «عمو لینزی» داده است. این عبارت تصادفی نیست؛ بازتاب یک رابطهٔ نمادین است که ماهها پیش، در دیدار گراهام و پهلوی در واشنگتن، و در سخنرانی گراهام برای جمعیتی از تظاهرکنندگان ایرانی در مونیخ، شکل گرفته بود که خواهان مداخله نظامی آمریکا در ایران بودند؛ آنجا که گراهام گفت زمان انتخاب فرارسیده!
اما ابتدا باید پرسید که گراهام که بود؟ در صحنهٔ سیاسی خودِ آمریکا، حتی در میان همحزبیهای راستگرایش، بهعنوان یکی از سرسختترین صداهای مداخلهجو در سیاست داخلی کشورهای مختلف و طرفدار گزینهٔ نظامی شناخته میشد؛ چهرهای که منتقدان لیبرال و حتی برخی محافظهکاران، سالها او را بهعنوان «جنگطلب» نکوهش کرده بودند. از حامیان ثابتقدم فشار حداکثری بر ایران که پیشنهاد ضربهٔ نظامی به ایران، تنها یکی از دهها پروندهٔ حمایتش از جنگطلبی بود؛ در کل او در آمریکا هرگز چهرهای محبوب یا اجماعی نبود.
پرسش اینجاست که چگونه مردی که در وطن خودش اینقدر بحثبرانگیز است، برای بخشی از ایرانیان به تصویر عمویی مهربان و منجی بدل میشود؟
مناقشهٔ دوهزارساله؛ وقتی هدف، حکومت نیست
نکتهای در ادبیات گراهام هست که کمتر به آن توجه شده، او در اوج تنش با ایران، از «پایاندادن به یک مناقشهٔ دوهزارساله» سخن گفته است. این جمله را نباید ساده گرفت. دوهزار سال پیش، جمهوری اسلامی وجود نداشت؛ حتی حکومت پهلوی هم وجود نداشت. دوهزار سال پیش، این اشکانیان بودند که در برابر سلطه روم ایستادند و در نبرد کاره (حران)، ارتش کراسوس را در هم شکستند؛ شکستی که تا قرنها در حافظهٔ تاریخی غرب باقی ماند.
اگر مرجع زمانی گراهام واقعاً این نقطه باشد، آنگاه صحبت او دیگر دربارهٔ یک نظام سیاسی معاصر نیست؛ دربارهٔ نابودی یک تمدن است، دربارهٔ ایران بهمثابهٔ یک قدرت تاریخی که هزاران سال است در برابر امپراتوریهای غربی تسلیم نشده.
این تفاوت، برای اپوزیسیونی که خود را صرفاً مخالف جمهوری اسلامی میداند، نباید بیاهمیت باشد. کسی که آرزوی سرنگونی یک حکومت مشخص را دارد، با کسی که ایران را در مقیاسی تمدنی و رقابتی چندهزارساله میبیند و خواهان نابودی آن است، الزاماً همسو نیست. اما در شور و شوق شعار «عمو لینزی» سلطنتطلبان، این تمایز محو شد.
چرا کسی که ما را «دشمن» میشمرد، به «عمو» ما بدل میشود؟
پاسخ ساده شاید این باشد که «دشمنِ دشمنِ من، دوست من است». اما این پاسخ، خودش صورتمسئله است، نه راهحل.
آنچه در پدیدهٔ «عمو لینزی» رخ داد، در واقع سویهای دقیقاً منطبق با یکی از مهمترین تحلیلهای مارتین هایدگر در هستی و زمان است، تحلیل او از زندگی روزمره و آنچه او داسمان (Das Man) یا «آنها» مینامد.
هایدگر میگوید انسان در حالت روزمرگی، اغلب زندگی خودش را نمیزید؛ او اجازه میدهد «دیگران» بهجای او زندگی کنند. این «دیگران» کسان مشخصی نیستند؛ فضایی نامرئی از عرف، شایعه و اجماع جمعیاند که از پیش تعیین میکنند چه چیزی مهم است، از چه باید ترسید، به چه کسی باید امید بست. فرد در این وضعیت، بهجای آنکه خودش دربارهٔ گراهام تحقیق کند، پروندهٔ سیاسیاش را بخواند، سوابق رأیهایش دربارهٔ عراق و لیبی و اوکراین را بررسی کند، صرفاً به این بسنده میکند که «عدهٔ دیگری» گفتهاند او دوست ایران است. این تکرارِ بیپرسشِ گفتمانِ جمعی، همان چیزی است که هایدگر آن را زندگی غیراصیل مینامد، زیستنی که در آن فرد صاحب اراده و انتخاب خویش نیست، بلکه رونوشتی از تصمیم دیگران است.
هایدگر، در ادامهٔ همین تحلیل، از دو نحوهٔ اندیشیدن سخن میگوید که در آثار متأخرش بسط بیشتری یافت، تفکر محاسبهگر و تفکر تأملی. تفکر محاسبهگر همیشه دنبال جواب سریع و کاربردی است، مثلا گراهام اپوزیسیون را قویتر میکند یا نه؟ این حکومت را زودتر ساقط میکند یا نه؟ این نوع تفکر، در سیاست روزمره ضروری است، اما اگر تنها افق این گروه باشد، چیزی را که هایدگر «تفکر اصیل» میخواند از آنها میگیرد، یعنی توانایی پرسیدن از خودِ مبنا، نه فقط از نتیجه.
تفکر اصیل دربارهٔ گراهام، بهجای شادی از اینکه او «حکومت را برای ما ساقط میکند»، این پرسشها را پیش میکشد که جنگ، حتی اگر به سقوط جمهوری اسلامی بینجامد، به نفع مردم ایران است یا به نفع نظم منطقهایای که گراهام و همفکرانش میخواهند بسازند؟ آیا کسی که ایران را رقیب تمدنی دوهزارساله میبیند، پس از سقوط حکومت، ایرانِ آزاد و مستقل میخواهد، یا ایرانِ تضعیفشده و تابع؟ آیا امیدبستن به ارادهٔ چنین کسی، ما را به سرنوشتی میرساند که خودمان انتخاب کردهایم، یا صرفاً سرنوشتی که او برایمان طراحی کرده؟
این پرسشها را کسی که بهجای اندیشیدن، شعار تکرار میکند، هرگز نخواهد پرسید.
دیپلماسی، ائتلافسازی و بهرهگیری هوشمندانه از فرصتهای بینالمللی، بخشی جداییناپذیر از سیاست عقلانی است اما مسئله این است که میان استفادهٔ آگاهانه از یک متحد و سپردنِ بیپرسشِ سرنوشت یک ملت به دستان بیگانه، فاصلهای بنیادین وجود دارد. یکی، عاملیت تاریخی است؛ دیگری، تسلیم به دیگران.
مرگ لینزی گراهام، فارغ از اینکه سرانجام چه چیزی دربارهٔ علت واقعی آن روشن شود، فرصتی است برای بازخوانی این پرسش که آیا اپوزیسیون ایرانی حاضر است، حتی دربارهٔ کسانی که دوستشان میدارد، بیندیشد؟ یا هر بار، عمویی تازه از راه دور خواهد رسید و دوباره، بیآنکه بپرسند به کجا میرود، به کاروانش خواهند پیوست؟