کد خبر : 177200 |

نگاهی به بازنده و برنده توافق ایران و آمریکا؛ چرا ترامپ عقب نشینی کرد؟

پرسش اصلی این نیست که چه کسی همه‌ی خواسته‌هایش را به دست آورده. در سیاست بین‌الملل، این اتفاق تقریباً هرگز نمی‌افتد. پرسش واقعی این است که کدام طرف ناچار شده از اهداف اولیه‌اش عقب بنشیند؟ اگر پایان این بحران با پذیرش واقعیت‌های ژئوپلیتیک ایران همراه شده باشد، آنچه رخ داده بیش از آنکه نمایش قدرت مطلق باشد، نمایش محدودیت‌های قدرت در جهان امروز است

موفقیت هر بحران نظامی یا سیاسی را از طریق مقایسه‌ی اهداف اولیه با نتایج نهایی باید سنجید

 

امیرحسین مصلی

روزنامه‌نگار

شاید نخستین پرسشی که پس از هر توافق باید مطرح شود این نباشد که چه کسی برنده شد؛ بلکه این باشد چه کسی ناچار شد از آنچه می‌خواست دست بکشد؟

در ادبیات کلاسیک روابط بین‌الملل، این تمایز بنیادی است. کارل فون کلاوزویتس، نظریه‌پرداز بزرگ جنگ، معتقد بود که جنگ ادامه‌ی سیاست با ابزارهای دیگر است؛ اما لازمه‌ی منطقی این گزاره آن است که موفقیت هر بحران نظامی یا سیاسی را نه از روی حجم آتش و ویرانی، بلکه از طریق مقایسه‌ی اهداف اولیه با نتایج نهایی باید سنجید. با این معیار، اگر روایت‌های منتشرشده درباره‌ی تفاهم احتمالی میان ایران و آمریکا به واقعیت نزدیک باشند، پرسشی جدی رخ می‌نماید که پاسخ‌دادن به آن از پاسخ‌گریختن دشوارتر است.

اهداف اعلام‌شده از سوی اسرائیل و بخش‌هایی از ساختار سیاسی آمریکا، حداکثری بودند، محدودسازی بنیادین توان موشکی ایران، تغییر اساسی رفتار منطقه‌ای تهران، اعمال فشار اقتصادی فلج‌کننده، و در افق دورتر، واداشتن جمهوری اسلامی به پذیرش نظمی که ماهیتاً با اصول پایه‌ای‌اش در تعارض است و حتی تغییر رژیم و رهبرانش. اگر پایان بحران به توافقی منجر شود که جای تغییر ساختار و سیاست‌های حکومت، در آن از محدودیت‌های اساسی بر توان دفاعی ایران خبری نباشد و در مقابل، رفع تحریم‌ها و آزادسازی دارایی‌های مسدودشده مطرح باشد، پرسش ناگزیر است، کدام طرف به آنچه می‌خواست رسید؟

هانس مورگنتا، از بنیان‌گذاران رئالیسم کلاسیک، هشدار می‌داد که یکی از خطرناک‌ترین آفات سیاست خارجی، درآمیختن آرزو با ارزیابی است؛ زمانی که دولت‌ها چنان شیفته‌ی تصویر دلخواه خود از واقعیت می‌شوند که ظرفیت‌ها و محدودیت‌های واقعی را نمی‌بینند. این وسوسه را می‌توان در بخشی از محاسبات اسرائیل درباره‌ی ایران بازشناخت، باور به اینکه فشار فزاینده، الزاماً به تغییر بنیادی در رفتار یا ساختار قدرت تهران خواهد انجامید. تاریخ، اما، تجربه‌ی متفاوتی را ثبت کرده است.

دولت‌ها و ملت‌ها معمولاً در برابر فشار خارجی منسجم‌تر می‌شوند، نه شکننده‌تر. ایران از این قاعده مستثنا نیست؛ بلکه شاید نمونه‌ای برجسته از آن باشد. در دوران جنگ تحمیلی، آنگاه که هشت سال زیر فشار ماشین نظامی عراق با پشتیبانی مالی شرکای عربی و بی‌تفاوتی جامعه‌ی بین‌الملل قرار گرفت، نظام سیاسی تهران نه‌تنها فروپاشی نکرد، بلکه انسجام درونی‌اش عمیق‌تر شد. این الگو در سطح ساختاری خود را بازتولید کرده است، کشوری که دهه‌ها در شرایط تحریم و انزوا اداره شده، نوعی انعطاف‌پذیری در برابر فشار بیرونی پرورانده که اغلب دست‌کم گرفته می‌شود. آنچه در نظریه‌های جنگ با عنوان «محاسبه‌ی نادرست» شناخته می‌شود، بارها عامل آغاز درگیری‌هایی بوده که نتایجشان هیچ شباهتی به انتظارات اولیه نداشته است.

تفاوت نگاه واشنگتن و تل‌آویو در این بحران اهمیت مستقلی دارد. اسرائیل مسئله‌ی ایران را اساساً از منظر تهدیدات هستی‌شناختی و موازنه‌ی منطقه‌ای می‌بیند؛ منطقی که انسجام درونی خاص خود را دارد، اما الزاماً با الزامات قدرتی جهانی همخوان نیست. دولت ترامپ هر ارزیابی که از آن داشته باشیم، ناچار است طیف گسترده‌تری از هزینه‌ها را در محاسبه وارد کند، از نوسانات بازار انرژی و تبعات آن بر اقتصاد داخلی گرفته تا احتمال کشیده شدن به جنگی فرسایشی دیگر در خاورمیانه؛ تجربه‌ای که آمریکا هنوز پیامدهایش را می‌پردازد.

ترامپ را در ادبیات سیاسی با عنوان «معامله‌گر» توصیف می‌کنند. این وصف، صرف‌نظر از بار ارزشی‌اش، یک واقعیت راهبردی را منعکس می‌کند، اگر او به این جمع‌بندی رسیده باشد که ادامه‌ی مسیر تل‌آویو نه به تسلیم ایران، بلکه به فرسایش تدریجی آمریکا می‌انجامد، فاصله گرفتن از آن راهبرد دیگر احساساتی یا ایدئولوژیک نیست؛ انتخابی است عقلانی در چارچوب منافع ملی. در چنین وضعیتی، توافق نشانه‌ی ضعف نیست، اعتراف صریح به محدودیت قدرت است؛ همان واقعیتی که رئالیست‌ها دهه‌هاست بر آن تأکید می‌کنند و دولت‌ها اغلب دیر یاد می‌گیرند.

این تحول می‌تواند پیامدی عمیق‌تر از یک اختلاف تاکتیکی برای اسرائیل به همراه داشته باشد. بخش مهمی از نفوذ راهبردی اسرائیل در توانایی‌اش برای شکل دادن به دستور کار امنیتی آمریکا در منطقه نهفته است. اگر واشنگتن توافقی را بپذیرد که اهداف حداکثری تل‌آویو در آن جایی ندارند، این شکاف دیگر با بیانیه‌های دیپلماتیک پوشیدنی نیست؛ و در میان‌مدت، ممکن است ساختار روابط استراتژیک میان دو متحق دیرین را نیز دستخوش تغییر کند.

از سوی دیگر، دستاورد احتمالی ایران در این توافق تنها گشایش اقتصادی نیست. در منطق رئالیسم سیاسی، مهم‌ترین موفقیت یک دولت، حفظ استقلال تصمیم‌گیری است؛ جلوگیری از تحمیل اراده‌ی رقیب. کشوری که زیر شدیدترین ترکیب ممکن از فشارهای نظامی، اقتصادی و دیپلماتیک قرار گرفته، اما در پایان بحران همچنان خطوط قرمز اصلی خود را حفظ کرده، از منظر راهبردی به دستاوردی رسیده که شاید از بسیاری پیروزی‌های میدانی ارزشمندتر باشد.

پرسش اصلی این نیست که چه کسی همه‌ی خواسته‌هایش را به دست آورده. در سیاست بین‌الملل، این اتفاق تقریباً هرگز نمی‌افتد. پرسش واقعی این است که کدام طرف ناچار شده از اهداف اولیه‌اش عقب بنشیند؟ اگر پایان این بحران با پذیرش واقعیت‌های ژئوپلیتیک ایران همراه شده باشد، آنچه رخ داده بیش از آنکه نمایش قدرت مطلق باشد، نمایش محدودیت‌های قدرت در جهان امروز است؛ جهانی که حتی بزرگ‌ترین بازیگرانش سرانجام ناچارند با واقعیت توازن قوا کنار بیایند، نه با تصویر ایده‌آل خود از آن. این درسی نیست که رئالیست‌ها کشف کرده باشند؛ این درسی است که تاریخ بارها داده، و قدرت‌ها بارها فراموش کرده‌اند.