کد خبر : 176888 |

تیم ملی فوتبال ایران، از آنِ حکومت یا مردم؟ از برزیلی‌ها بپرسید!

در این فضای دو قطبی، تیم ملی فوتبال می‌تواند نقشی ایفا کند که هیچ معجزه‌ای قادر به ایفای آن نیست، لحظه‌ای که ایرانیان، فارغ از اینکه چه فکر می‌کنند و کجا ایستاده‌اند، با هم نفس بکشند. این فرصت را نباید نادیده گرفت / می‌گویند برای فروپاشی یک تمدن ابتدا باید عزت نفس مردمانش را از بین برد، وقتی مردم ایران حتی نتوانند به تیم ملی فوتبال خود افتخار کنند نه به نفع حکومت است و نه به نفع مخالفان حکومت، چون ایرانیت تهی از معنا می‌شود!

در چنین فضایی، نمادهای مشترک ملی نقشی فراتر از ورزش پیدا می‌کنند؛ تبدیل می‌شوند به نقاطی که مردم، با همه اختلافاتشان، می‌توانند دور آن‌ها جمع شوند

 

امیرحسین مصلی

روزنامه‌نگار

۸ آذر ۱۳۷۶، خیابان‌های شهرهای ایران پر از جمعیت بود. مردم می‌رقصیدند، بوق می‌زدند و گریه می‌کردند. تیم ملی فوتبال با تساوی مقابل استرالیا به جام جهانی ۱۹۹۸ فرانسه صعود کرده بود. آیا آن روز کسی پرسید این پیروزی از آنِ مردم است یا از آنِ حکومت؟ در آن لحظه، تردیدی نبود که این تیم، تیم ملی ایران است.

حالا، در جام جهانی ۲۰۲۶، در فضایی که ایران تازه از یک جنگ ویرانگر بیرون آمده، همان پرسش قدیمی دوباره سر بلند کرده است، تیم ملی فوتبال تیم مردم است یا تیم جمهوری اسلامی؟ این پرسش در ظاهر ساده است، اما در عمق خود، یکی از پیچیده‌ترین معضلات هویتی ملت‌هایی را بازتاب می‌دهد که میان حکومت و کشورشان شکاف افتاده است. و پاسخ دادن به آن، بدون نگاه به تاریخ، ناقص خواهد بود.

تیم ملی فوتبال برزیل در جام جهانی ۱۹۷۰ چه کرد؟ تیمی که بسیاری آن را بهترین تیم تاریخ فوتبال تمام ادوار جهان می‌دانند در فینال ایتالیا را سه‌صفر می‌کوبد و جام جولس ریمه را برای همیشه از آنِ خود می‌کند. پله در اوج است. ژایرزینیو در تمام هفت بازی گل می‌زند، ریولینو با ضربات آزادش حیرت می‌آفریند، و کارلوس آلبرتو در دقیقه ۸۶ گلی می‌زند که دهه‌ها بعد هنوز تحلیلش می‌کنند.

اما برزیلِ آن سال‌ها در دل یک دیکتاتوری نظامی نفس می‌کشید. پس از کودتای ۱۹۶۴، ژنرال‌ها یکی پس از دیگری بر مسند نشستند و حکومت نظامی‌شان با سانسور، شکنجه و سرکوب ادامه یافت. ژنرال مدیسی، رئیس‌جمهور وقت، پس از قهرمانی ۱۹۷۰ بلافاصله پیام تبریک فرستاد و کوشید موج شادی ملی را به مشروعیت سیاسی تبدیل کند. شعار «برزیل را دوست بدار یا ترکش کن» که در همان فضا رواج یافت، یعنی مصادره نمادهای ملی با منطق ملی‌گرایی در خدمت اقتدارگرایی.

پله نیز از این ماجرا بی‌نصیب نماند. نزدیکی او به مقامات حکومتی، دیدارهایش با مسئولان، و سکوتش در برابر سرکوب، از سوی روشنفکران و مخالفان انتقاد می‌شد اما در همان تیم سوکراتس، ستاره دهه هشتاد فوتبال برزیل و پزشکی که پا به توپ شد، بعدها به نماد پیوند دموکراسی‌خواهی و فوتبال تبدیل شد؛ کسی که از همان زمین فوتبال، علیه دیکتاتوری صحبت می‌کرد.

مخالفان دیکتاتوری نظامی برزیل جای آنکه تیم فوتبال این کشور را از حافظه ملی حذف و قهرمانی ۱۹۷۰ را به‌نام ژنرال مدیسی ثبت کنند و از پله روی‌برگردانند؛ از دکتر سوکراتس همان تیم مورد حمایت دیکتاتوری نظامی برای رسیدن به دموکراسی استفاده کردند، چون می‌دانستند که دیکتاتوری می‌رود اما پله و افتخارات تیم ملی فوتبال برای ملت برزیل خواهد ماند؛ امروز کسی قهرمانی ۱۹۷۰ را با نام ژنرال‌ها به یاد نمی‌آورد. آن تیم در حافظه مردم، تیم ملی برزیل است.

پاییز ۱۴۰۱ در دوحه، تیم ملی ایران با فشار سیاسی استثنایی به میدان رفت. چند هفته پیش از آغاز جام، مهسا امینی در بازداشتگاه گشت ارشاد جان داده بود و موج اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» کل کشور را فراگرفته بود. سردار آزمون، علیرضا جهانبخش و چند بازیکن دیگر در مصاحبه‌هایشان از معترضان حمایت کردند. کریم انصاریفرد نیز با انتشار عکس کیان پیرفلک، کودک ده‌ساله‌ای که در جریان اعتراضات کشته شده بود، ابراز همدردی کرد در فضای مجازی.

این لحظه‌ها می‌توانست پلی شود میان جامعه معترض و سرمایه عاطفی عمیقی که نسل‌ها برای تیم ملی انباشته بودند. اما اتفاق دیگری افتاد. بخشی از فضای سیاسی مخالف حکومت، به‌جای آنکه از این شکاف بهره بگیرد، به بهانه دیدار ملی پوشان با رئیس جمهور وقت رئیسی و سکوت برخی از آنان نسبت به وقایع کشور، حکم صادر کرد که تیم ملی از آنِ جمهوری اسلامی است.

نتیجه‌اش آن شد که شکست ۶ بر ۲ ایران برابر انگلستان در گروه B از سوی برخی از ایرانیان با شادی و دست‌زدن استقبال شد، جالب آنکه چند سال بعد در جنگ ۴۰ روزه با همین الگو گروهی دیگر از ایرانیان برای بمباران کشور خودشان از سوی آمریکا و اسرائیل زدند و رقصیدند! چون یکی از نمادهای هویت ملی‌شان را از دست داده بودند!

این دیگر یک بحث فوتبالی نبود. این یعنی واگذار کردن یکی از معدود عرصه‌هایی که ایرانیان در آن چیزی مشترک دارند، به دست قدرت داخلی که می‌خواهد آن عرصه را در انحصار خود داشته باشد و قدرت خارجی که می‌خواهد این عرصه نابود شود!

ایران امروز از یک جنگ ویرانگر بیرون آمده است. شهرها آسیب دیده‌اند، زیرساخت‌ها آسیب دیده‌اند، و از همه مهم‌تر، بافت اجتماعی آسیب دیده است. جامعه‌ای که ماه‌ها زیر سایه بمب و اضطراب زندگی کرده، خسته‌تر و شکننده‌تر از پیش است. در چنین فضایی، نمادهای مشترک ملی نقشی فراتر از ورزش پیدا می‌کنند؛ تبدیل می‌شوند به نقاطی که مردم، با همه اختلافاتشان، می‌توانند دور آن‌ها جمع شوند.

تاریخ ایران نمونه‌های مشابهی دارد. پس از جنگ هشت‌ساله با عراق، وقتی مردم خسته به خانه برگشتند، یکی از اولین پیوندهایی که جامعه را دور هم نگه داشت همین نمادهای مشترک بود. موسیقی، ادبیات، ورزش، و هر آنچه به «ما» احساس تعلق می‌داد. بازسازی واقعی، هرگز فقط از آجر و سیمان شروع نمی‌شود.

در این فضای دو قطبی، تیم ملی فوتبال می‌تواند نقشی ایفا کند که هیچ معجزه‌ای قادر به ایفای آن نیست، لحظه‌ای که ایرانیان، فارغ از اینکه چه فکر می‌کنند و کجا ایستاده‌اند، با هم نفس بکشند. این فرصت را نباید نادیده گرفت.

یک نکته صادقانه را باید گفت، هم حکومت و هم بخشی از مخالفانش، هر کدام به شیوه خود، تیم ملی را مصادره کرده‌اند.

حکومت می‌خواهد هر گلی سرمایه مشروعیت سیاست‌هایش باشد. بخشی از مخالفان هم می‌خواهند هر باختی تأیید روایت‌شان.

آنچه در این میان گم می‌شود، معنای خودِ ملت است، یعنی هویت ملی. می‌گویند برای فروپاشی یک تمدن ابتدا باید عزت نفس مردمانش را از بین برد، وقتی مردم ایران حتی نتوانند به تیم ملی فوتبال خود افتخار کنند نه به نفع حکومت است و نه به نفع مخالفان حکومت، چون ایرانیت تهی از معنا می‌شود!

جهانبخش وقتی گل می‌زند، در آن لحظه به هیچ دستگاه تبلیغاتی فکر نمی‌کند. مادر تهرانی که جلوی تلویزیون نشسته و دعا می‌کند هم به هیچ حکومتی نمی‌کند. آنچه آن لحظه وجود دارد، چیزی واقعی‌تر از سیاست است، یعنی هویت ملی!

می‌توان با جمهوری اسلامی مخالف بود و از تیم ملی ایران حمایت کرد. می‌توان سیاست‌های فدراسیون فوتبال را زیر سؤال برد و همزمان برای گل ایران کف زد. می‌توان از دخالت حکومت در ورزش انتقاد کرد بی‌آنکه بازیکنانی را که سال‌ها تمرین کرده‌اند قربانی یک موضع سیاسی کرد. این تمایز نه سازشکاری است نه توجیه؛ این همان بلوغ سیاسی است که ملت‌های موفق را از آن‌هایی که در دام دوگانه‌های کاذب می‌مانند جدا می‌کند.

حکومت‌ها می‌آیند و می‌روند. حافظه ملی نمی‌رود. آیندگان این تیم را نه با نام حکومت مستقر، بلکه با نام ملتی به یاد خواهند آورد که در سخت‌ترین سال‌هایش، سرمایه‌های مشترکش را نگه داشت. همان‌طور که قهرمانی برزیل در ۱۹۷۰ با نام پله و سوکراتس برای مردم این کشور در حافظه تاریخ ماند، نه با نام ژنرال مدیسی.

تیم ملی ایران، تیم همین مردم است. مردمی که ۸ آذر ۱۳۷۶ برای صعود ملی‌پوشان به جام جهانی اشک ریختند و رقصیدند. چون احساس افتخار و غرور می‌کردند به هویت خود! همان مردمی که امروز، بعد از جنگ و آوار و خستگی، شاید بیشتر از هر زمان دیگری به یک لحظه مشترک نیاز دارند. به افتخار و غرور نسبت به ایرانی بودنشان.