شکست استراتژی "واردن" در برابر ارادهی ایران
اگر ملاک داوری را اهداف اعلامی و ضمنی دشمن بگیریم، تصویر روشن است. طراحان حمله بهدنبال سه چیز بودند: فروپاشی یا فلج ساختار نظام، از کار انداختن زنجیرهی فرماندهی و کنترل، و وادار کردن ایران به پذیرش شروط خود.
تجربهی تابآوری در برابر محدودیتها، پیشتر از جنگ و در سالهای سخت تحریم ساخته شده بود و همین ذخیره، در روزهای جنگ به کار آمد
گرد آورنده: یاسر قربان زاده
دانشجوی مقطع ارشد دانشکده روابط بین الملل وزارت امور خارجه
صبح ۹ اسفند ۱۴۰۴ حملات هماهنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران آغاز شد. الگوی این حملات برای کسانی که با ادبیات نظامی آمریکا آشنا هستند ناآشنا نبود: ضربهی همزمان و سنگین به مراکز فرماندهی و تصمیمگیری، با این امید که کشور در همان روزهای نخست دچار «فلج راهبردی» شود.
چهل روز بعد، جنگ با آتشبسی به میانجیگری پاکستان پایان یافت. نه نظام فروپاشید، نه فرماندهی از کار افتاد، نه ارادهی ملی شکست. این مطلب میکوشد توضیح دهد چرا یکی از معروفترین نظریههای جنگ هوایی در برابر ایران به نتیجه نرسید.
واردن و حلقههای پنجگانه
جان واردن، افسر نیروی هوایی آمریکا، در دههی ۱۹۸۰ نظریهای را مطرح کرد که به «حلقههای پنجگانه» شهرت یافت. او هر کشور را مجموعهای از پنج حلقهی هممرکز میدید: رهبری در مرکز؛ سپس ضروریات حیاتی مانند انرژی و غذا؛ بعد زیرساختها مانند راهها و شبکهها؛ سپس جمعیت، یعنی مردم و پیوند آنها با حاکمیت و روحیهی عمومی؛ و در بیرونیترین حلقه، نیروهای نظامی صحنهی نبرد.
نکتهی کلیدی در نظریهی او ترتیب عمل بود. به باور واردن، برنامهریزی جنگ باید از حلقهی مرکز آغاز شود و سپس به حلقههای بعدی برسد. ارتش دشمن را نباید از بیرون و با زحمت فرسود؛ اگر ضربهی دقیقی به مغز و شبکهی فرماندهی وارد شود، بدنهی نظامی هرچند دستنخورده، توان هماهنگی را از دست میدهد و کشور تسلیم میشود.
این نظریه در طراحی عملیات علیه عراق در ۱۹۹۱ نقش داشت و بعدها در جنگهای دیگر به شکلهای مختلف بازتولید شد. اما همین تجربهها نشان داد که نظریه همیشه آنگونه که روی کاغذ است عمل نمیکند. پژوهشگرانی مانند رابرت پیپ نشان دادهاند که بمباران راهبردی و هدفگیری رهبری کمتر به تسلیم سیاسی میانجامد و غالباً همبستگی ملی را تقویت میکند. واردن یک پیشفرض را نادیده میگرفت: مرکز، ضعیفترین نقطهی هر کشور است.
اهداف و ناکامی
اگر ملاک داوری را اهداف اعلامی و ضمنی دشمن بگیریم، تصویر روشن است. طراحان حمله بهدنبال سه چیز بودند: فروپاشی یا فلج ساختار نظام، از کار انداختن زنجیرهی فرماندهی و کنترل، و وادار کردن ایران به پذیرش شروط خود.
هیچیک محقق نشد.
ایران تا آخرین روز جنگ توان عملیاتی خود را حفظ کرد. نیروی هوایی و پدافند تا روز آخر فعال بودند و ضربات خود را وارد کردند. پایگاهها و تأسیسات آمریکا در منطقه زیر آتش بود و واشنگتن نتوانست برای آنها امنیت تأمین کند. فرجام جنگ نیز بهجای تسلیم، آتشبس و پذیرش گفتوگو دربارهی طرح پیشنهادی ایران بود. دشمن در دستیابی به اهداف راهبردی خود ناکام ماند، هرچند هزینههای سنگینی بر کشور تحمیل شد.
هدفگیری حلقهی رهبری
مرکز حمله، همان حلقهای بود که واردن توصیه میکرد: رهبری و فرماندهی. در این حملات شمار قابلتوجهی از فرماندهان ارشد نظامی و امنیتی و مقامات عالیرتبه به شهادت رسیدند و در رأس همه، حضرت آیتالله خامنهای، رهبر انقلاب، به شهادت رسیدند؛ فقدانی بزرگ که اندوهی عمیق بر ملت ایران نشاند. سردار تنگسیری، فرمانده شجاع نیروی دریایی سپاه، نیز از شهیدان این جنگ بود. طراحان حمله گمان میکردند چنین ضربهای ساختار را از هم میپاشد. اما نظام با تکیه بر سازوکارهای قانونی و جانشینی از پیشتعیینشده از حرکت نایستاد، فرماندهی در همهی سطوح ادامه یافت و مردم در صحنه ماندند. دقیقاً همینجا نظریهی واردن با واقعیت ایران برخورد کرد: خلأیی که قرار بود پدید آید، پدید نیامد.
ضروریات حیاتی و زیرساخت؛ حلقههای میانی
در منطق واردن، پس از مرکز نوبت حلقههای دوم و سوم است: انرژی، حملونقل، ارتباطات و شبکههایی که چرخهی زندگی روزمره را میگردانند. تصور طراحان این بود که اختلال در این حلقهها، فشار مضاعفی بر نظام وارد میکند و تصمیمگیر را به عقبنشینی وامیدارد. اختلالها و فشارهای معیشتی واقعی بود و نباید آن را انکار کرد. اما ایران که سالها زیر بار تحریم و فشار، اقتصاد و زیرساخت خود را با اتکا به توان داخلی اداره کرده بود، توانست چرخهی اصلی زندگی را حفظ کند. تجربهی تابآوری در برابر محدودیتها، پیشتر از جنگ و در سالهای سخت تحریم ساخته شده بود و همین ذخیره، در روزهای جنگ به کار آمد.
ساختار موزاییکی دفاع
برای فهم این ایستادگی باید به یکی از ویژگیهای بنیادین دکترین دفاعی ایران نگاه کرد: دفاع موزاییکی. این الگو بر یک اصل ساده بنا شده است: قدرت دفاعی نباید در یک نقطه متمرکز باشد. بهجای هرمی که با قطع رأس فرو میریزد، ایران شبکهای از واحدهای مستقل و خودکفا در سراسر جغرافیا ساخته است. هر استان و هر منطقه واحدهای خود را دارد، با اختیار عملیاتی مشخص، منابع خودی و آموزش برای تصمیمگیری در شرایط قطع ارتباط با مرکز. نتیجهی منطقی این طراحی آن است که حذف یک فرمانده، یک مرکز یا حتی دهها مرکز، کل سامانه را از کار نمیاندازد. جانشینی در همهی سطوح از پیش پیشبینی شده، مأموریتها از قبل ابلاغ شده و اصل «مأموریتمحوری» جای «فرمانمحوری» را گرفته است. نظریهی واردن فرض میکند که با قطع ارتباط مرکز با پیرامون، پیرامون فلج میشود. اما در ساختار موزاییکی، پیرامون برای همین لحظه آموزش دیده است.
حلقهی بیرونی هم نشکست
واردن نیروهای نظامی را کماهمیتترین حلقه میدانست. ایران در عمل ثابت کرد که این حلقه ابداً کماهمیت نیست. ضربه به تأسیسات دریایی در بنادر و حتی بمباران لنجها و قایقهای مردم، توان دریایی کشور را از میان نبرد. ایران در تمام این چهل روز تنگهی هرمز را کنترل و مدیریت کرد و همین کنترل، ابزار فشاری بود که هزینهی ادامهی جنگ را برای طرف مقابل و اقتصاد جهان بالا برد. دشمنی که انتظار داشت با فلج کردن مرکز، پیرامون را بیاثر کند، خود را با پیرامونی روبهرو دید که مستقل میجنگید و اهرمهای راهبردی در اختیار داشت.
جمعیت؛ حلقهای که واردن نمیفهمید
شاید مهمترین نقطهی ضعف نظریهی واردن در حلقهی جمعیت باشد. نظریه فرض میکند که فشار بر مردم و زیرساختها، آنها را از حاکمیت جدا میکند و به تغییر رفتار وامیدارد. اما در جامعهای که حملهی خارجی را حمله به کشور و هویت خود میداند، فشار بیرونی اثر معکوس دارد. این تجربهی تاریخی ایران از دوران دفاع مقدس تا امروز است: ملت ایران در برابر تهاجم، بهجای واگرایی، همگرا شد. این سرمایهی اجتماعی چیزی نیست که با بمباران ساخته یا ویران شود، و هیچ حلقهای در نمودار واردن آن را به حساب نمیآورد.
بیتوجهی به اراده
آخرین و شاید بنیادیترین دلیل به خود فلسفهی نظریه برمیگردد. واردن جنگ را یک مسئلهی مهندسی میدید: سیستمی با گرههای حیاتی که با ضربه به آنها از کار میافتد. اما جنگ پیش از آنکه برخورد سیستمها باشد، رویارویی ارادههاست. نظامی که بر مبانی اعتقادی و ایمانی استوار است، با «حذف گرهها» از هم نمیپاشد. این اراده بر آموزش نیروها بر اساس فرهنگ ایثار و شهادت ، پیوند عمیق فرماندهان و مردم و باور به مشروعیت دفاع بنا شده است. ساختار موزاییکی بدون این بنیان فکری یک طرح فنی صرف بود؛ با آن، به سازوکاری زنده برای ایستادگی بدل شد.
جمعبندی
این جنگ برای همهی بازیگران منطقه یک درس روشن دارد: هیچ برتری فناورانهای جای شناخت جامعه و تاریخ طرف مقابل را نمیگیرد. قدرت هوایی میتواند بزند، اما نمیتواند اراده بسازد یا بشکند. آنچه در نهایت صحنه را تعیین کرد، نه تعداد اهداف منهدمشده، که توان ادامهی مقاومت و حفظ انسجام بود. چهل روز جنگ برای تحلیلگران نظامی یک مطالعهی موردی بزرگ برجا گذاشت. نظریهی واردن بر این فرض بنا شده بود که کشورها شبیه ماشینها هستند و میتوان با از کار انداختن مرکز، کل ماشین را خاموش کرد. ایران نشان داد که ساختار دفاعیاش ماشین نیست؛ شبکهای است زنده، توزیعشده و متکی بر باوراست.
هزینههای جنگ واقعی بود و خون شهیدان، بهویژه رهبر شهید انقلاب، سرمایهای ماندگار برای این ملت است. اما برای تحلیلگری که میخواهد درس بگیرد، پیام روشن است: راهبردی که ارادهی یک ملت و ساختار توزیعشدهی دفاع آن را نادیده بگیرد، حتی با برتری فناوری و شروعی کوبنده، به هدف نمیرسد.