بیاعتنایی به روایتهایی علیه پژمان جمشیدی تا شاهین نجفی و مهدی موسوی/ خشونت علیه زنان زیر سایه جنگ
زنانی که از خشونت سخن میگویند، نهتنها با تردید و بیاعتمادی روبهرو میشوند، بلکه گاه متهم میشوند که «وحدت» را مخدوش کردهاند./ شاید دقیقاً در زمانهی بحران است که جامعه بیش از همیشه به حفظ مرزهای اخلاقی و حقوقی نیاز دارد. اگر جنگ، بهانهای برای خاموشکردن صدای قربانیان شود، آنچه آسیب میبیند فقط حقوق زنان نیست؛ بلکه بنیان اعتماد اجتماعی و مفهوم عدالت است.
آیا میتوان خشونت در خانه را نادیده گرفت، فقط چون بیرون از خانه اعتراض و جنگ جریان دارد؟
امیرحسین مصلی
روزنامهنگار
در روزهای جنگ، وقتی صدای انفجار بر زندگی روزمره غلبه میکند، جامعه معمولاً به سمت یک اولویت واحد رانده میشود، بقا!
در چنین شرایطی، بسیاری از مسئلههای اجتماعی، اخلاقی و حقوقی به تعویق میافتند؛ گویی هر مطالبهای جز حفظ وحدت ملی باید موقتاً خاموش شود.
چنانکه در اردوگاه مخالفان حاکمیت بهویژه سلطنتطلبانِ جنگطلب نیز پایبندی به اصول گروه برای رسیدن به هدف، بیش از حقوق فردی اعضا اهمیت دارد؛ اما تجربهی دو جنگ اخیر ایران نشان میدهد که تبعات این تعلیق، برای همه یکسان نیست. زنان و بهویژه قربانیان خشونت خانگی و جنسی، اغلب نخستین گروهیاند که صدایشان در فضای امنیتی، اعتراضی و ملیگرایانه گم میشود.
در دو درگیری اخیر ایران یعنی جنگ دوازدهروزه و جنگ چهلروزه با ایالات متحده و اسرائیل، نهفقط زیرساختها و جان انسانها آسیب دید، بلکه بار دیگر الگویی آشنا آشکار شد، هرجا وحدت مقابل دیگری به اولویت مطلق تبدیل میشود، مسائل اجتماعی همچون خشونت علیه زنان به حاشیه میرود. این اتفاق فقط در ساختار رسمی حکومت رخ نمیدهد؛ بلکه در میان مخالفان حکومت نیز همان سازوکار، با زبانی متفاوت، بازتولید میشود.
نمونهی قابلتوجه این وضعیت، پروندهی پژمان جمشیدی، بازیگر و فوتبالیست پیشین، است. او سال گذشته با اتهام تجاوز به عنف از سوی یک زن جوان روبهرو شد؛ پروندهای که همچنان در جریان است و بخشهایی از جزئیات آن در رسانهها بازتاب یافته است. اما همزمان با آغاز جنگ چهلروزه، حضور جمشیدی در فعالیتهای امدادی هلالاحمر و انتشار گستردهی تصاویر او در کنار آسیبدیدگان جنگ، بهسرعت تصویری تازه از او ساخت، «چهرهای ملی» در روزهای بحران. رسانههای حامی حکومت، بیش از آنکه دربارهی روند رسیدگی به اتهام سخن بگویند، بر نقش او در کمکرسانی تمرکز کردند. جای انزوای اجتماعی، فیلمش آمادهی اکران نوروزی شد، بیتوجه به رنج قربانی، تبلیغاتش در سطح شهر دیده شد و فضای عمومی، بهتدریج، اتهام را در سایهی «وطن پرستی» کمرنگ کرد.
این فقط یک پروندهی شخصی نیست؛ نشانهای است از نحوهی تغییر اولویتهای اجتماعی در زمان بحران. در شرایط جنگی، جامعه تمایل پیدا میکند قهرمان بسازد؛ و قهرمانها، معمولاً کمتر مورد پرسش قرار میگیرند.
در سوی دیگرِ این میدان نیز وضعیت چندان متفاوت نیست. شاهین نجفی، خوانندهی مخالف حکومت و چهرهای نزدیک به جریان سلطنتطلب که حامی جنگ هستند با اتهام خشونت خانگی از سوی همسر سابقش، لیلی بازرگان، مواجه شد.
بازرگان بهصورت علنی از آزار فیزیکی و روانی سخن گفت و حتی مدعی شد که نجفی او را تهدید کرده است و از شخص رضا پهلوی خواست پیگیری کند اما واکنش بخش مهمی از سلطنتطلبان در فضای مجازی، نه همدلی و تمرکز بر اصل ادعاها، بلکه حمله به قربانی بود. بسیاری با فحاشی طرح این مسئله را «به سود حکومت» توصیف کردند؛ گویی مطالبهی پاسخگویی دربارهی خشونت، در شرایط بحرانی، نوعی خیانت سیاسی تلقی میشود!
همین الگو در پروندهی مهدی موسوی، شاعر و چهرهی شناختهشدهی ادبی و معروف به پدر غزل مدرن نیز تکرار شد.
مینا خازنی با انتشار روایتهایی مفصل و فایل صوتی، او را به آزار جنسی متهم کرد. اما بخشی از حامیان موسوی، از جمله فاطمه اختصاری که بهعنوان هنرمند آوانگارد شهره است، بهجای مواجهه با اصل روایتها، تلاش کردند اعتبار شاکی را زیر سؤال ببرند؛ از نسبتدادن او به نهادهای امنیتی گرفته تا متهمکردنش به «پروژهسازی سیاسی» با برچسبهای زنستیزانهای چون پرستوی حکومت! چراکه مهدی موسوی از چهرههای حامی براندازی و حمله نظامی به ایران است، پس براندازان به هر قیمت باید از او دفاع کنند ولو به قیمت زیر پا گذاشتن اخلاقیات، یعنی همان رفتار گلهای! در چنین فضایی، مسئلهی اصلی یعنی خشونت، بهتدریج از مرکز توجه خارج میشود و جای خود را به صفبندیهای سیاسی میدهد.
آنچه این پروندهها را به هم پیوند میدهد، فقط شهرت افراد یا اختلافات سیاسی نیست؛ بلکه مکانیزمی مشترک است؛ در دوران بحران، وفاداری سیاسی و حس تعلق جمعی، اغلب بر عدالت جنسیتی غلبه میکند. زنانی که از خشونت سخن میگویند، نهتنها با تردید و بیاعتمادی روبهرو میشوند، بلکه گاه متهم میشوند که «وحدت» را مخدوش کردهاند.
در همین حال، دادههای رسمی نیز از افزایش بحرانهای خانوادگی در دورههای تنش اجتماعی خبر میدهند. اورژانس اجتماعی ۱۲۳ که زیر نظر سازمان بهزیستی فعالیت میکند، مسئول رسیدگی به مواردی چون خشونت خانگی، همسرآزاری، کودکآزاری و بحرانهای روانی است. گزارشهای رسمی نشان میدهد که شمار تماسها با این مرکز در دورههای بحرانی افزایش پیدا میکند؛ نشانهای از آنکه تبعات جنگ، فقط در مرزها رخ نمیدهد، بلکه وارد خانهها نیز میشود؛ اما آیا فضای جنگی اجازه میدهد بیرون از خانه، عادلانه به این آسیبهای اجتماعی رسیدگی شود؟
این مسئله در تاریخ معاصر ایران سابقه دارد. در سالهای پس از انقلاب و جنگ ایران و عراق نیز بسیاری از مطالبات زنان ذیل مفهوم مبارزه و مقاومت با دشمن تعریف شد و طرح مسائل جنسیتی، در مقایسه با «منافع ملی»، کماهمیت جلوه کرد. جنگ، بهطور طبیعی، جامعه را به سمت دوگانهی «ما» و «دشمن» سوق میدهد؛ و در چنین فضایی، هر صدای انتقادیِ درونی میتواند بهعنوان عاملی برای تضعیف جبههی خودی تعبیر شود.
اما پرسش اصلی همچنان پابرجاست، آیا دفاع از کشور یا مخالفت با حکومت باید به معنای تعلیق عدالت باشد؟ آیا میتوان خشونت در خانه را نادیده گرفت، فقط چون بیرون از خانه اعتراض و جنگ جریان دارد؟
شاید دقیقاً در زمانهی بحران است که جامعه بیش از همیشه به حفظ مرزهای اخلاقی و حقوقی نیاز دارد. اگر جنگ، بهانهای برای خاموشکردن صدای قربانیان شود، آنچه آسیب میبیند فقط حقوق زنان نیست؛ بلکه بنیان اعتماد اجتماعی و مفهوم عدالت است.
نقش جامعهی پزشکی، روانشناسان، مددکاران اجتماعی و نهادهای مستقل در چنین شرایطی حیاتی است. آموزش دربارهی خشونت خانگی، حمایت از قربانیان و پافشاری بر این اصل که «هیچ بحرانی نباید عدالت را تعطیل کند»، شاید یکی از مهمترین وظایف جامعه در دوران جنگ باشد.
جنگها و استبداد حکومتها دیر یا زود پایان مییابند؛ اما زخم سکوت، انکار و بیاعتنایی در قبال آسیبهای اجتماعی میتواند برای نسلها باقی بماند.