سکوت عباس عبدی؛ وقتی کلام به دیوار میخورد
آخرین یادداشت عبدی با عنوان «یتیم بودن آموزش»، روایتگر هشداری بود که مدتها در نوشتههایش تکرار میکرد: نظام آموزشیای که به جای اجتماعیسازی، به «کارخانه تولید نفرت و شبهعلم» تبدیل شده، اکنون میوههای تلخ خود را به جامعه عرضه کرده است. هشدار میداد که همین ساختار ناکارآمد، هم معلم را تحقیر کرده و هم دانشآموز را، و حالا در کمال شگفتی، مهار آنان را از خانوادهها طلب میکند.
وقتی عقلانیت یتیم میماند؛ به بهانه غیبت قلم عباس عبدی
حمیرا حسینی یگانه/ روزنامهنگار
نخستین بار که نام عباس عبدی در ذهنم نقش بست، نوجوانی بودم که با بهت و حیرت به تصاویر بالارفتن دانشجویان از دیوارهای سفارت مینگریستم. در باورِ آن روزهای من، مفهوم "مصونیت" و حرمتِ مرزهای دیپلماتیک چنان قطعی بود که نمیتوانستم هضم کنم چگونه میتوان چنین بیپروا از دیوارها گذشت. آن زمان، مدام این پرسشِ بزرگ در سرم چرخ میزد که عباس عبدی و همراهانش با چه نگاهی، چنین بارِ سنگینی از پیامدها را بر شانههای این سرزمین گذاشتند؟
سالها بعد، وقتی خبر گفتوگوی او با یکی از گروگانهای سابق را خواندم، باز هم با نگاهی پرسشگر به تماشای این صحنه نشستم. آن روز، این چرخش برایم فراتر از یک ملاقات ساده بود؛ پرسشی جدی در ذهنم شکل گرفت که چگونه میتوان از آن تندباد انقلابی به این آرامشِ گفتوگو رسید؟ اما گذشت زمان به من آموخت که این نه یک تغییر جهت ساده، بلکه شاید مسیری دشوار بود که او برای فهم دوباره جهان و جایگاه ایران پیموده است؛ مسیری که از هیجانِ جوانی آغاز شد و به بلوغِ تحلیل رسید.
در همان سالهای پرالتهاب، خواننده پیگیرِ ستون "الو سلام" بودم؛ دریچهای که در آن روزها، پژواکِ بیواسطه مطالبات و صدایِ متنِ جامعه بود. بعدها بود که دریافتم آن کسی که روزگاری در قامت دانشجوی خط امام، پیشقراولِ یک حادثه بزرگِ بینالمللی شده بود، حالا با صبوری و طمأنینه، پشت میزِ تحریریه نشسته و راوی رنجهای روزمره و دردهای نادیده مردم شده است.
چرخِ زمان چرخید و دستِ تقدیر، مرا که حالا ردای روزنامهنگاری بر تن داشتم، به نشستن در جوارِ او پیرامون میزِ هیئتمدیره انجمن صنفی روزنامهنگاران فراخواند. در میانه آن نشستوبرخاستهای کاری و در کورانِ دغدغههای صنفی بود که غبارِ تردیدهای گذشته از ذهنم زدوده شد و دریافتم که عباس عبدی جانِ شیفتهای است که در استقلالِ رأی، عزت نفس و دلبستگیِ بیدریغش به سرنوشت ایران، نمیتوان حتی لحظهای شک کرد.
عبدی از عصر «دیوار» عبور کرد تا به قلمرو «کلمه» پا نهد؛ از تلاطم هیجان گذشت تا به لنگرگاه عقلانیت برسد. در این سالهای پرفرازونشیب، آنچه در او هرگز نلغزید، دلسوزی عمیقش برای این خاک بود. قلمش را نه برای خوشامد این و آن، که برای آگاهی و بهروزی وطن به حرکت درآورد.
چندی پیش، درمجالی که برای دیدار دست داد، به او گفتم: «قصد دارم یادداشتی درباره شما بنویسم.». عباس عبدی با همان لبخند موجز و همیشگیاش، پاسخی داد که آیینه تمامنمای سختگیری او در نوشتن بود؛ گفت: یادت باشد، اگر سطر اول را بخوانم و حس کنم به کار نمیآید، همانجا خواندن را متوقف میکنم!
اکنون که نزدیک به بیست روز است قلم نافذ او در نیام مانده و جایش در ستونهای روزنامه خالی است، دست به کیبورد بردهام تا بنویسم؛ اما این بار نه برای او و به قصدِجلب نظرش، بلکه برای خودمان. برای مایی که در این تلاطم بیخبری، بیش از هر زمان دیگری به آن نگاهِ صریح و تحلیلهای بیتعارف او نیازمندیم.
آخرین یادداشتش با عنوان «یتیم بودن آموزش»، روایتگر هشداری بود که مدتها در نوشتههایش تکرار میکرد: نظام آموزشیای که به جای اجتماعیسازی، به «کارخانه تولید نفرت و شبهعلم» تبدیل شده، اکنون میوههای تلخ خود را به جامعه عرضه کرده است. هشدار میداد که همین ساختار ناکارآمد، هم معلم را تحقیر کرده و هم دانشآموز را، و حالا در کمال شگفتی، مهار آنان را از خانوادهها طلب میکند.
اما حالا، او نیز ردای سکوت بر تن کرده است. به گمانم، این دستنگهداشتن عباس عبدی نه از سر خستگی است و نه انفعال، بلکه حاصل شهودی تلخ و سرخوردگیای عمیق است. تحلیلگری که با وجود تمام ناملایمات و هزینههای گزافی که خود و خانوادهاش طی دههها پرداخته، هرگز از هشدار دادن بازنایستاد، اکنون به نقطهای رسیده که گویا حتی انذار را نیز بیثمر میداند.
در حقیقت، سکوت امروز عبدی خود رساتر از هر کلامی است. این سکوت، تحلیلی گزنده و فریادی بلند در خلأ است. پیامی صریح که هشدار میدهد وقتی عقلانیت به حاشیه رود و کلمات عیار سنجیدهای نداشته باشند، واژهها قدرت نجات هیچ چیزی را نخواهند داشت. سکوت او آینهای است در برابر وضعیتی که در آن کلام، کارکرد اصیل خود را از دست داده است.
عبدی عزیز، نمیدانم این «خط اول» شما را به خواندن سطر دوم مجاب کرد یا نه، اما بدانید که جای خالی تحلیلهای غنی و استخواندار شما در صبحهای پرآشوب ما، حفرهای بزرگ ایجاد کرده است. هرچند سکوت شما خود گویای همهچیز است، اما از صمیم قلب آرزو میکنم چرخ تدبیر چنان بچرخد که باز هم صبحمان را با پرسشگریِ قلم شما آغاز کنیم. ایرانِ ما، بیش از هر زمان دیگری به «عقلانیتِ منتقد» نیاز دارد.